نه طریق دوسـتانست و نه شـرط مهربانی که به دوستان یکدل، سر دست برفشانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو کـه به تشـنگی بمردم، بـــــر آب زنــدگانی
دل عـــارفان ببـــردند و قرار پارســایــــان همه شاعران به صورت ، تو به صورت و معانی

نه خلاف عهد کردم، که حدیث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
مده ای رفیق پندم، که نظـــر بر او فکندم تو میان ما ندانی، که چه میرود نهانی
دل دردمنـــد سعدی، ز محبت تو خون شد نه به وصل میرسانی، نه به قتل میرهانی.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط بهرخ
|



