تبليغاتX
کلوچه مسقطی

کلوچه مسقطی

بیاموزیم که با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میکند.

 اینم درخت توت در خونه ی ما که هر روز ظهر بعد از تعطیل شدن مدارس  بچه میزنه..!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

این روزا دارم سعی میکنم که قبل از خواب حتما یک فیلم خوب ببینم... البته تا به چی بگن فیلم خوب؟ فعلا  دارم با فیلمهای ایرانی امتحان میکنم .. اما اکثرا" یا بی محتوا هستن و یا کاملا تجاری ساخته شدن و یا خواستن همه تکنیک ها رو توی یک ساعت و اندی فیلم بگنجونن که نتیجه اش یک چیز بی سر وته و هجو شده ... اما .. از فیلم گیس بریده خیلی خوشم اومد.. از روز سوم هم همینطور... خیلی وقت بود دلم میخواست فیلم بازنده رو ببینم اما فرصت نمیشد... دیشب بالاخره دیدمش... اینکه یک نفر بخاطر باورش بجنگه خیلی برام جالب بود.. کاری که دیگه باید توی کتابها بخونیمش...

امروز توی یک روزنامه خوندم که یک هنرپیشه جوان که در کارش شکست خورده بوده در شب سال نو میره بالای یک ساختمون ۸۶ طبقه تا خودش رو از اون بالا پرت کنه پائین.. اما به علت باد شدیدی که میوزیده تنها یک طبقه سقوط میکنه و محکم میخوره به پنجره یک آپارتمان در طبقه ۸۵ و صاحب آپارتمان که مشغول رسیدگی به حسابهای مالیش بوده با ناباوری پنجره رو به روی مرد جوان باز میکنه و هنرپیشه بیچاره مجبور میشه توضیح بده که اون وقت شب اونجا چکار میکرده!!! اما خوب صداقت هنرپیشه به دادش میرسه و باعث میشه که صاحب خانه که مرد متمولی هم بوده بهش توی شرکتش یک کار نون و آب دار بده .. داشتم با خودم فکر میکردم اگر ما بودیم آیا واقعا اینقدر شانس میاوردیم که چنین اتفاقی برامون بیفته یا اینکه تمام مسیر ۸۶ طبقه رو طی میکردیم که با سر روانه سطل زباله بشیم؟!!

این یکی دو روزه خیلی با خودم فکر کردم که چرا مردم تا میبینن یکی اونقدر قدرتمنده که میتونه خودش به تنهائی گلیم زندگیشو از آب بکشه به عناوین مختلف در صدد آزارش بر میان .. اما اگر دیدن یکی ماشالا به جونش هر  رو از پر تشخیص نمیده یا حد اقل وانمود میکنه که تشخیص نمیده همه با کمال میل میخوان بهش کمک کنن؟ عاقبتش به این نتیچه رسیدم که اینا همش از عقده های روانی سرچشمه میگیره که ملت نمیتونن ببینن یکی بلده چطور زندگی کنه و به لطایف الحیل جلوی پاش سنگ میندازن... تا خودشون رو قانع کنن...

بعضی وقتا سکوت سخته .. مخصوصا" وقتی که حرف برای زدن داری ... هیچوقت براتون پیش اومده که بخاطر حماقتهای دیگران بازی برده رو با تمام وجود ببازید؟ چقدر اون لحظه به زمین و زمان بد و بیراه گفتین؟ من اما سکوت رو یاد گرفتم .. این بیشترین برداشت من از این سالها بود...

دیشب وقت خواب به خیلی چیزای دیگه هم فکر میکردم... به باران و اون شعر قشنگش که دلم رو لرزوند... به زن توی داستان دخمل همسایه .. نمیدونم این بیچاره چه بر سرش میاد.. به این فکر میکردم که طفلی  سعاد مگر چقدر جون داره که باید همش مهمون داری کنه... به فرزانه و حرفهای تنهاییاش و اینکه چطوری بهش بگم ۴۴ گز چقدره... به لیلی عزیزم که خدا کنه کاراش خوب پیش بره  ... به رنگین کمان که چقدر وبش خوشرنگ شده ... ترجیح میدم برم اونجا و فقط تماشا کنم... به افسانه عزیزم که حالا توی دلش چه غوغایی به پاست از شادی..به خاتون خوبم که خدا ایشالا دلش رو آروم کنه و دوباره برگرده پیش ما...

به علی آقو که چرا کله ی اون کله پاچه بجوی اینکه به علی آقو چشمک بزنه بهشون زبونک ننداخت!!!

به خیلی آدمها و کاراشون فکر کردم و در آخرش هم به این فکر کردم که روز چهار شنبه امتحان دارم خدا کنه پیش استادم رو سفید بشم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

غالب آدمها غیر منطقی  بی حکمت و خود محورند!

با این وجود آنان را ببخش...

اگر مهربان هستید آدمها شما را به خود خواهی و غرض ورزی متهم میکنند

با این وجود مهربان باش..

اگر کامیابید  دوستانی بی وفا و دشمنانی واقعی خواهید داشت

با این وجود تلاش کن موفق باشی ..

اگر درستکار و صادقید آدمها شما را فریب خواهند داد

با این وجود امین و صادق باش ...

آنچه شما سالهایتان را برای بنایش صرف کرده اید آدمها یک شبه نابود میکنند

با این وجود بنا کن....

اگر به شادی و آرامش برسید دیگران حسادت میکنند

با این وجود شاد باش...

نیکی های امروزتان را به فردا فراموش میکنند

با این وجود نیکی کن ...

با این همه در سنجش نهائی قضاوتهای ایشان نیست که شما را می سنجد

تنها خداست که شما را داوری میکند... پس راحت باش ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:5 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

راستش تا حالا من خودم هم چنین گلی ندیده بودم... این گل توی حیاط خونه ی ما به بار نشسته اما چون من اولین سالی هست که در این زمان شیرازم خودم هم برای اولین بار این گل رو دیدم... اما خیلی قشنگه... واقعا مثل شیشه شور میمونه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

کی میدونه این سازی که دست این آقاست چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

                                             برقرار باشی ایران من

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود!!!!! 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط بهرخ   |