امروز داشتم خرت و پرتهام رو سر و سامون میدادم که توی کیف مدارکم به نامه ای برخوردم که روی اون نوشته شده بود خانم... محرمانه- مستقیم..
یاد دوران نه چندان لذتبخش کار کردن در محیطهای اداری و هر از چندی رسیدن یکی از این نامه ها افتادم که یا توش یک حکم جدید بود که یعنی دوباره باید بگی خداحافظ و بری یک دیپارتمنت دیگه و بگی سلام علیکم من اومدم که جای چهار نفر کار کنم و شماها هم خوش باشید .. و یا مثلا چهل پنجاه هزار تومان به حقوقت اضافه شده بود و برای اینکه همکاران صداشون در نیاد به صورت محرمانه برات میفرستادنش... به هر حال این نامه های محرمانه- مستقیم هیچوقت حامل خبر لذتبخش و تکان دهنده ای نبود.. تا اینکه یک روز یک نامه محرمانه - مستقیم به دستم رسید که توش نوشته بود ...
اگر بتوانی بنگری آنچه که یک عمر ساخته ای ویران شود و بی آنکه کلمه ای بر زبان آوری آن را دوباره بسازی و ببینی آنچه که به صد رنج اندوخته ای به یک خبر نابود می شود و نومید نباشی و آه نکشی ..
اگر بتوانی نیرومند باشی بی آنکه مهربانی را ترک کنی و اگر بتوانی به ثروت رسی و فروتنی را از دست ندهی ...
اگر بتوانی اندیشه کنی و عمیق بنگری و بشناسی بی آنکه شکاک یا ویرانگر باشی ..
به رویا فرو روی بی آنکه رویا پرست باشی ...
تفکر کنی و متفکر نباشی ...
اگر بتوانی سخت و استوار باشی بی آنکه هرگز خشمگین شوی ...
اگر بتوانی دلیر باشی بی آنکه جانب احتیاط را از دست بدهی ...
آنگاه تو نیز انسان والایی هستی
انسانی که زمین به او افتخار میکند...
تاریخ این نامه مربوط به سال ۱۳۸۲ بود و در پایان نامه نوشته شده بود
به یادگار نوشتم تا بماند...













