تبليغاتX
کلوچه مسقطی

کلوچه مسقطی

خوبان آسان میایند بی رنگ میمانند و بی صدا میروند....

امروز داشتم خرت و پرتهام رو سر و سامون میدادم که توی کیف مدارکم به نامه ای برخوردم که روی اون نوشته شده بود خانم... محرمانه- مستقیم..

یاد دوران نه چندان لذتبخش کار کردن در محیطهای اداری و هر از چندی رسیدن یکی از این نامه ها افتادم که یا توش یک حکم جدید بود که یعنی دوباره باید بگی خداحافظ و بری یک دیپارتمنت دیگه و بگی سلام علیکم من اومدم که جای چهار نفر کار کنم و شماها هم خوش باشید ..  و یا مثلا چهل پنجاه هزار تومان به حقوقت اضافه شده بود و برای اینکه همکاران صداشون در نیاد به صورت محرمانه برات میفرستادنش... به هر حال این نامه های محرمانه- مستقیم هیچوقت حامل خبر لذتبخش و تکان دهنده ای نبود.. تا اینکه یک روز یک نامه محرمانه - مستقیم به دستم رسید که توش نوشته بود ...

اگر بتوانی بنگری آنچه که یک عمر ساخته ای ویران شود و بی آنکه کلمه ای بر زبان آوری آن را دوباره بسازی و ببینی آنچه که به صد رنج اندوخته ای به یک خبر نابود می شود و نومید نباشی و آه نکشی ..

اگر بتوانی نیرومند باشی بی آنکه مهربانی را ترک کنی و اگر بتوانی به ثروت رسی و فروتنی را از دست ندهی ...

اگر بتوانی اندیشه کنی و عمیق بنگری و بشناسی بی آنکه شکاک یا ویرانگر باشی ..

به رویا فرو روی بی آنکه رویا پرست باشی ...

تفکر کنی و متفکر نباشی ...

اگر بتوانی سخت و استوار باشی بی آنکه هرگز خشمگین شوی ...

اگر بتوانی دلیر باشی بی آنکه جانب احتیاط را از دست بدهی ...

آنگاه تو نیز انسان والایی هستی

انسانی که زمین به او افتخار میکند...

تاریخ این نامه مربوط به سال ۱۳۸۲ بود و در پایان نامه نوشته شده بود

                                     به یادگار نوشتم تا بماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

به به !!!!!

A time to be happy
A time to be sad
A time for laughter
A time to be mad

A time to hug someone
A whisper, a kiss
Moments without you
Are the ones that I miss
A love so divine
One honest and true
I describe the kind
That I have with you

Be mine for tomorrow
And mine for today
Be mine when you are close
And far, far away
Know that I love you
With all my heart
Always together
And never apart

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

بلبل را ببين که حتی در قفس هم می‌خواند.
پروانه را ببين که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی‌کشد.
طاووس را ببين که زشتی پاهايش، افسرده‌اش نساخته.
زرافه را ببين که هرگز گردن‌کشی نمی‌کند.
کرم را ببين که بی‌دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته.
جغد را ببين که شب‌ها چگونه به مراقبه مشغول است.
عقاب را ببين که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است.
سگ را ببين که تو نجس می‌خوانيَش اما او به تو وفادار مانده.
گوسفند را ببين که چگونه قربانی خوشی‌ها و ناخوشی‌های توست.
زنبور را ببين که چگونه از گل شهد برمی‌آورد و از دشمن دمار.
لاک‌پشت را ببين که چگونه شجاعانه به جای لاک ديگران در لاک خود پنهان شده.
پشه را ببين که چگونه غرور و عظمت تو را در هم می‌شکند و خشم نهفته‌ات را بيرون می‌ريزد.
ماهی را ببين که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می‌اندازد.
اسب را ببين که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می‌کند.
و
کرکس را نبين که پيوسته در انتظار مرگ ديگران است.
طوطی را نبين چرا که بی‌انديشه هر گفته‌ای را تکرار می‌کند.
کفتار را نبين چرا که خفت ريزه‌خواری می‌کشد.
ملخ را نبين چرا که تاراجگر زحمات ديگران است.
عنکبوت را نبين چرا که تنها به فکر بنای خانۀ خود است.
عقرب را نبين چرا که در دشواری‌ها به جای حل مسئله، حلال مسئله را می‌کشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

نمیدونم کجا خوندم که :

" آدمها با انتخابهاشون معنی میگیرند..

ارزش هر انسانی به نوع انتخاب اوست ...

و انتخاب انسان را محدود میکند"

مهم نیست کجا خوندمش ... مهم اینه که به شدت باهاش موافقم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط بهرخ   |