منم یواش یواش دارم به محیط جدید برای زندگی عادت میکنم اما خیلی سخت .. خیلی دیر .. خیلی سخت.............
هر لحظه با خودم فکر میکنم چقدر دیره .. احساسم درست مثل آدمیه که از یک کره بردنش توی یک کره دیگه ... من که از پونزده سالگی رانندگی میکردم حالا نشستم برای امتحان رانندگی میخونم!! و خیلی چیزای دیگه... هیچ کدوم از کارهایی رو که توی ایران بلد بودم اینجا بدردم نمیخوره.. البته بجز یکی دو تا هنر که اولیش شیرینی پزیه... قرار شده اگر کار مورد نظرم رو پیدا نکردم برم شیرینی فروشی بزنم!!!
به هر حال اینجا خیلی خوبه اما وقتی برای تفریح میای با وقتی برای زندگی کردن میای زمین تا آسمون فرق داره ...
به قول عزیزی هر کسی توی شهر خودش شهریاره و من هم از اینکه اینقدر اینجا بی دست و پا شدم خیلی غصه میخورم..
میدونم که زمان میبره تا به محیط جدید عادت کنم اما خوب سخته...
از همه چیز جالبتر اینجا برام دیدن نانوائی سنگک هست که مردم صف میبندن برای خریدنش ..!! و از اون جالبتر اینکه به هر کسی فقط دو عدد میفروشن...
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم بیچاره مردم مملکت ما که اینقدر در سختی و محرومیت هستن.. چقدر دلم میسوزه ... خدا میدونه... خدا میدونه اینجا چقدر همه چیز اصراف میشه... به هر حال بیشترین چیزی که میتونم بگم اینه که زندگی توی این مملکت مثل زندگی توی یک کره ی دیگس...
اینجا همه چیز به بهترین شکل ممکن وجود داره اما وقتی مقایسه میکنم آتیش میگیرم....
جای همتون کنارم خیلی خالیه مخصوصا دوستای خوبم .. مخصوصا فرزانه عزیزم که خیلی با هم خاطرات شیرین سفر رفتن داریم...



