تبليغاتX
کلوچه مسقطی

کلوچه مسقطی

بیاموزیم که با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میکند.

هر نوع تغییر و تحولی سخته .. خصوصا اگر قرارباشه از تمام چیزایی که چندین و چند صد ساله بهشون عادت کردی بگذری..!!!

منم یواش یواش دارم به محیط جدید برای زندگی عادت میکنم اما خیلی سخت .. خیلی دیر .. خیلی سخت.............

هر لحظه با خودم فکر میکنم چقدر دیره .. احساسم درست مثل آدمیه که از یک کره بردنش توی یک کره دیگه ... من که از پونزده سالگی رانندگی میکردم حالا نشستم برای امتحان رانندگی میخونم!! و خیلی چیزای دیگه... هیچ کدوم از کارهایی رو که توی ایران بلد بودم اینجا بدردم نمیخوره.. البته بجز یکی دو تا هنر که اولیش شیرینی پزیه... قرار شده اگر کار مورد نظرم رو پیدا نکردم برم شیرینی فروشی بزنم!!!به هر حال اینجا خیلی خوبه اما وقتی برای تفریح میای با وقتی برای زندگی کردن میای زمین تا آسمون فرق داره ...

به قول عزیزی هر کسی توی شهر خودش شهریاره و من هم از اینکه اینقدر اینجا بی دست و پا شدم خیلی غصه میخورم..میدونم که زمان میبره تا به محیط جدید عادت کنم اما خوب سخته...

از همه چیز جالبتر اینجا برام دیدن نانوائی سنگک هست که مردم صف میبندن برای خریدنش ..!! و از اون جالبتر اینکه به هر کسی فقط دو عدد میفروشن...

بعضی وقتا با خودم فکر میکنم بیچاره مردم مملکت ما که اینقدر در سختی و محرومیت هستن.. چقدر دلم میسوزه ... خدا میدونه... خدا میدونه اینجا چقدر همه چیز اصراف میشه... به هر حال بیشترین چیزی که میتونم بگم اینه که زندگی توی این مملکت مثل زندگی توی یک کره ی دیگس...

اینجا همه چیز به بهترین شکل ممکن وجود داره اما وقتی مقایسه میکنم آتیش میگیرم....

جای همتون کنارم خیلی خالیه مخصوصا دوستای خوبم .. مخصوصا فرزانه عزیزم که خیلی با هم خاطرات شیرین سفر رفتن داریم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

سلام

بهرخ خانم هم به سلامتی رسیدن... خوب همونطور که قول داده بودم براتون از امریکا میگم و هر چیز جالبی که باشه عکسش رو هم براتون میذارم

اما

قبل از هر چیز فعلا معذرت خواهی میکنم که دسترسی به کامپیوتر و دوربین خودم ندارم و باید یک مدتی بدون عکس بسازین..!!

سفر سخته .. تحول اون هم به این وسعت یک مقدار آدم  رو گیج و ویج میکنه .. اما خوب ایرانیها صبورتر از این حرفا هستن که بخوان برای هر ناچیزی از پا در بیان...

شنیدین میگن آدم خوش شانس شانسش جلو تر از خودش میره؟ شده حکایت من..

اول یک کم از خونمون براتون بگم...خونه ما درست وسط جنگل قرار گرفته ..یک جای دنج و بسیار آروم که از جلوی اون یک رودخونه ی خیلی قشنگ و بزرگ رد میشه و وقتی توی تراس بشینی صدای آب خیلی بهت آرامش میده .. البته اگر شبها رو در نظر نگیریم .. چون شبها این فواره های زلیل شده سر یک ساعت خاص شروع به کار میکنن.. شب اول من با ترس و وحشت از خواب پریدم و فکر کردم که بارون داره میاد تو ... از صدای پای من داداش کوچیکه و داداش بزرگه با هم بیدار شدن و وقتی که فهمیدن چرا من ترسیدم هنوز که هنوزه هم دارن به من میخندن...!!اما منم نامردی نکردم ... تا اونا میخندیدن رفتم سر یخچال و یک ساندویچ گنده!!!!!!!!!!!!! برداشتم و رفتم توی تراس حالو نخور و کی بخور...خوب گشنم بود!!!!!!!!!!!!!!!!!بعد از ۳۲ ساعت پرواز!!!!!!!!!!!!!!

اینجا دو سه تا خانواده ایرانی دیگه هم زندگی میکنن و یکی از اونها گمون کنم واقعا از پشت کوه سیاه اومدن... هر روز عصر بقچه میپیچن و با زنبیل و سبد و دیگ و سه پایه میرن کنار استخر پیک نیک.. همی کاراره میکنن که میگن ایرانیها عقب افتاده هستن نه....خلاصه که ماجرایی داریم با این ایرانیهای ساکن لوس آنجلس...!!برای من خیلی جالب هستن....

امروز میخواستم برای داداش کوچیکه کوکو سیب زمینی درست کنم .. بهش قول داده بودم براش کوکو درست میکنم و میبرم سر کارش .. اما هر چی گشتم رنده ره پیدا نکردم. برای همی هم کوکو سیب زمینی تبدیل شد به دوپیازه آلو....داداش بزرگه برگشته خونشون اما ساعتی یک بار زنگ میزنه و اگر من خوابم میگه صداش کنین .. گمون کنم هنوز باورش نشده بعد از ۱۵ سال داره منو میبینه...یه جوروی دچار توهم فانتزی شده...

اما

بهترین قسمت ماجرا همینه که کنار خانواده ام هستم.. آدمایی که دوستم دارن و دوستشون دارم.. فامیل خوب و صمیمی... کسانی که میتونی کنارشون بدون سانسور خودت باشی... چقدر سخت بوده که من اینهمه سال از نعمت داشتن فامیل محروم بودم... پس چرا هیچوقت صدام در نیومد که آه و ناله کنم؟ شاید عقلم نمیرسیده که فامیل داشتن چه شکلیه... اینکه بشینی توی ماشین برادرت و اون برات از زندگیش حرف بزنه.. اینکه داداش کوچیکه و داداش بزرگه دست به یکی کنن و سر به سرت بذارن و تو از اعماق وجودت بخندی... پس چرا من نمیفهمیدم نداشتن اینها چقدر سخته؟ شاید چون ما سه تا هیچوقت کنار هم نبودیم.. همیشه یکی غایب بوده... شاید علتش این باشه...

خدایا برای تمام داده هات ازت ممنونم... تلاش میکنم قدر اونها رو بدونم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

سهراب میگه " باید امشب بروم "

این حکایت منه... باید امشب بروم و یک زندگی جدید رو شروع کنم.. یک زندگی که هنوز برام گنگ و نامعلومه...

اما یک چیز رو از همین حالا خوب میدونم

جدا شدن از جایی که ریشه داری و عمری توش بزرگ شدی عاشق شدی زندگی کردی گاهی هم فکر کردی که زندگی کردی به هر شکلش سخته...

قطع کردن این ریشه ها سخت و دردناکه و گاهی هم غیر ممکن...

به هر حال    باید  امشب بروم

چون

" پشت دریا شهری است که منتظر قدوم مبارک بهرخ خانمه"

این پست یک جور خداحافظیه ... نه خداحافظی با دوستان بلکه خداحافظی با جایی که دوستش دارم  و آرزو میکنم کاش مجبور به ترکش نبودم...اما ناچارم...

وقتی مسیر زندگیت عوض میشه خواسته یا ناخواسته آدمهای توی زندگیت هم عوض میشن.. باید یک کسی خیلی بهت نزدیک باشه که ارتباط باهاش رو حفظ کنی...

میخوام بگم این وبلاگ برای من یک تکه از شهر و دیارمه که آدمای توش رو از صمیم قلبم دوست دارم و نهایت تلاشم رو میکنم که به هر شکل ارتباطم رو باهاشون حفظ کنم..

نمیخوام بگم دلم تنگ میشه چون با تمام دوستانم همچنان در ارتباط خواهم بود...

سعی میکنم از هرچیز جالبی عکس بگیرم و با دوستانم قسمت کنم... اونوقت میشه دنیا از دریچه دوربین بهرخ خانم!!

اما

دلم برای کسانی که به هر نحوی اینجا به جا میذارمشون و میرم خیلی تنگ میشه...

توی دنیای واقعی هم همینطوره... وقتی باید از آدمایی که دوستشون داری خداحافظی کنی ولی به هر دلیل نمیتونی یا نمیخوای خیلی بهت سخت میگذره ...

شاید مدتی طول بکشه تا بتونم دوباره بیام و بنویسم اما مطمئن باشید که میام و به وبلاگ همتون سر میزنم و میخوانم...

شاد باشید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

بیدمشک
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

گیلاس
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

نوا
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:38 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

view

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط بهرخ   |