تبليغاتX
کلوچه مسقطی

کلوچه مسقطی

بیاموزیم که با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میکند.

خیلی وقتا توی زندگیم آرزو کردم از اینی که هستم بهتر باشم. شاید یک مقدار سعی هم کردم.

حتی خیلی وقتا توی ذهنم برای خودم داستان ساختم و خودم رو بجای سوپر استار داستان قراردادم.

خیلی وقتا توی زندگیم با خودم جنگیدم یا با خودم دعوا کردم یا حتی خودم رو محکوم کردم ..شاید بشه گفت گاهی اوقات به ناحق ولی فقط گاهی اوقات...

خیلی وقتا از حق و حقوقم گذشتم.

خیلی وقتا آدما حقم رو خوردن و من بی ادعا رها کردم. شاید چون به این نتیجه رسیده بودم که ارزش جنگیدن نداره.

خیلی وقتا از خودم گذشتم و خیلی وقتا هم از چیزای مورد علاقه ام دست کشیدم.

خیلی وقتا فکر کردم حقم بیشتر بوده و احتمالا" در نوزادی توی بیمارستان با یک بچه دیگه عوض شدم!

خیلی وقتا فکر کردم کاش این زندگی به نیت و توان آدمها نمره میداد.

خیلی وقتا خیلی حرفها داشتم که نزدم یا خیلی کارها میتونستم بکنم که نکردم فقط برای اینکه  کسی ازم نرنجه.

                                                  اما

"من بهرخ  رو همینطوری با همه کاستی ها و نقصانی که داره قبول کردم و دوست دارم"

  شما چطور خودتون رو دوست دارید؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

  
  اين خانه قشنگ است ولی خانه من نيست
 اين خاک چه زيباست ولی خاک وطن نيست
 آن دختـــــــــــر چشــم آبــی گيسـو طـلايـی
 طناز سيه چشــــــــــم چو معشوقه من نيست
آن کشــور نـو، آن وطــــن دانـش و صـنعـت
هرگز به دل انگيــــــــــزی ايران کهن نيست
 در مشـهد و يـزد و قـم و سمـنان ولـرستـان
 لطفی است که در کلگری و نيس و پکن نيست
در دامن بحر خزر و ساحـل گيلان
موجـی است که در ساحل دريای عدن نيست
 در پيکر گلهای دلاويز شميران
 عطری است که در نافه ی آهوی ختن نيست
 آواره ام و خسـته و سـرگشته وحيران
 هرجا که روم هيچ کجا خانه من نيست
 آوارگـی وخـانـه بـه دوشـی چه بلايست 

دردی است که همتاش در اين دير کهن نيست
 مـن بهـر که خوانم غـزل سعـدی و حـافـظ
 در شهر غريبی که در آن فهم سخن نيست
هـرکـس که زنـد طعنـه به ايـرانی و ايـران
 بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نيست
 پاريس قشنگ است ولی نيست چوتهران
 لنـدن بـه دلاويـزی شيـراز کهــــن نيـست
 هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
 چون دامن البرز پر از چين وشکن نيست
 اين کوه بلند است ولی نيست دمـاونـد
اين رود چه زيباست ولي رود تجن نيست
 اين شهرعظيم است ولي شهرغريب است
 اين خانه قشنگ است ولی خانه من نیست...

از خورشید

با تشکر از محمد آقوی عزیز که با ارسال این شعر حسابی سیل اشک رو  از چشمای من روان کرد

جانا سخن از زبان ما گفتی و دل ما رو حسابی به درد آوردی... دلم تنگ شده خیلی ...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط بهرخ   |