سلام
میدونم که خیلی از شماها منتظر شنیدن ادامه ماجرای سوزی هستید.. حتما این داستان واقعی رو براتون تمومش میکنم
اما
امروز یک ایمیل از یک دوست بسیار عزیز و قدیمی به دستم رسید که حیفم اومد با شما قسمتش نکنم
اول این ماجرا رو بخونید و خودتون قضاوت کنید که چقدر واقعیت داره و آدم از خوندنش چه حالی میشه بعد ایشالا فردا براتون ادامه ماجرای سوزی رو مینویسم.
" آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آنهایی که مانده اند باز میکنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه میشوند.
آنهایی که مانده اند هر روز .. نه ... یک روز در میان ایمیلشان را چک میکنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.
آنهایی که رفته اند منتظرند آنهائی که مانده اند برایشان نامه بنویسند ..فکر میکنند حالا که از جریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز میخواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه...
آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .. فکر میکنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند...
آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست میکنند تا به تنهایی بخورند فکر میکنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور همه قورمه سبری با برنج زعفرانی میخورند و جمعشان جمع است و میگویند و میخندند..
آنهایی که مانده اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست میکنند فکر میکنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدیشان گل میگویند و گل میشنوند و از ان غذاهایی میخورند که توی کتابهای آشپزی عکسشان هست .
آنهایی که رفته اند فکر میکنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند کافی شاپ میروند خرید میروند و با هم کیف دنیا را میکنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهائی که مانده اند فکر میکنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو میروند و خیلی بهشان خوش میگذرد و اینها را که توی این جهنم گیر افتاه اند فراموش کرده اند.
آنهائی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند فکر میکنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود ..حد اقل احساس نمیکردند طفیلی هستند..![]()
آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین میکنند فکر میکنند که انهایی که رفته اند مثل آدم های محترم میروند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل میگیرند..
آنهایی که رفته اند همانطور که مینشینند پشت پنجره و زل میزنند به حیاط و فکر میکنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و آیا اصلا کار گیرشان میاید ؟
آنهای که مانده اند فکر میکنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال کنند و آنها از کار بیکار میشوند .
آنهایی که مانده اند فکر میکنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون آنها دارند آن طرف حال میکنند و فورا یک قلم برمیدارند و اسم آنوری ها را خط میزنند.
آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا میکنند و میخواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
آنهایی که مانده اند میخواهند بروند آنهای که رفته اند میخواهند برگردند ...
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله میسازند..
آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر میکنند...
اما هم آنهایی که مانده اند و هم آنهایی که رفته اند در یک چیز مشترکند.. آنهایی که رفته اند احساس تنهایی میکنند . آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی میکنند..
کاش جهان اینقدر با ماها نا مهربان نبود....
کاش جهان اینننننننننننقدر با ماها نا مهربان نبود....
کاش
جهان
اینقدر
باماها
نا مهربان
نبود......"
