تبليغاتX
کلوچه مسقطی

کلوچه مسقطی

بیاموزیم که با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میکند.

سلام

میدونم که خیلی از شماها منتظر شنیدن ادامه ماجرای سوزی هستید.. حتما این داستان واقعی رو براتون تمومش میکنم

اما

امروز یک ایمیل از یک دوست بسیار عزیز و قدیمی به دستم رسید که حیفم اومد با شما قسمتش نکنم

اول این ماجرا رو بخونید و خودتون قضاوت کنید که چقدر واقعیت داره و آدم از خوندنش چه حالی میشه بعد ایشالا فردا براتون ادامه ماجرای سوزی رو مینویسم.

" آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آنهایی که مانده اند باز میکنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه میشوند.

آنهایی که مانده اند هر روز .. نه ... یک روز در میان ایمیلشان را چک میکنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

آنهایی که رفته اند منتظرند آنهائی که مانده اند برایشان نامه بنویسند ..فکر میکنند حالا که از جریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز میخواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه...

آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .. فکر میکنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند...

آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست میکنند تا به تنهایی بخورند فکر میکنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور همه قورمه سبری با برنج زعفرانی میخورند و جمعشان جمع است و میگویند و میخندند..

آنهایی که مانده اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست میکنند فکر میکنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدیشان گل میگویند و گل میشنوند و از ان غذاهایی میخورند که توی کتابهای آشپزی عکسشان هست .

آنهایی که رفته اند فکر میکنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند کافی شاپ میروند خرید میروند و با هم کیف دنیا را میکنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهائی که مانده اند فکر میکنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو میروند و خیلی بهشان خوش میگذرد و اینها را که توی این جهنم گیر افتاه اند فراموش کرده اند.

آنهائی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند فکر میکنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود ..حد اقل احساس نمیکردند طفیلی هستند..

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین میکنند فکر میکنند که انهایی که رفته اند مثل آدم های محترم میروند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل میگیرند..

آنهایی که رفته اند همانطور که مینشینند پشت پنجره و زل میزنند به حیاط و فکر میکنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و آیا اصلا کار گیرشان میاید ؟

آنهای که مانده اند فکر میکنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال کنند و آنها از کار بیکار میشوند .

آنهایی که مانده اند فکر میکنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون آنها دارند آن طرف حال میکنند و فورا یک قلم برمیدارند و اسم آنوری ها را خط میزنند.

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا میکنند و میخواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری  که تویش نیستند بچسبانند.

آنهایی که مانده اند میخواهند بروند آنهای که رفته اند میخواهند برگردند ...

آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله میسازند..

آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر میکنند...

اما هم آنهایی که مانده اند و هم آنهایی که رفته اند در یک چیز مشترکند.. آنهایی که رفته اند احساس تنهایی میکنند . آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی میکنند..

کاش جهان اینقدر با ماها نا مهربان نبود....

کاش جهان اینننننننننننقدر با ماها نا مهربان نبود....

کاش

جهان

اینقدر

باماها

نا مهربان

 نبود......"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

تا اینکه

سوزی احساس کرد برای اولین بار توی زندگیش نسبت به یک نفر احساس وابستگی میکنه ... اگر یک روز پیتر رو نمیدید دلش تنگ میشد و این حس براش کاملا ناشناخته و جدید بود...

هر روز از صبح تا شب با هم بودند و شبها پیتر سوزی رو در خونه میرسوند و خودش به خونه میرفت.. توی این مدت تنها کار سوزی از صبح تا شب رویاپردازی و فکر در مورد پیتر بود...

تا اینکه

یک روز پیتر به سوزی زنگ زد و گفت که نمیتونه برای رفتن به کلاس همراهیش کنه چون باید به یک سری از کارهاش سر و سامون بده ... سوزی افسرده و مغموم براه افتاد ولی فقط تا دو ساعت دوام آورد و بعد راهی خونه شد... توی راه به این فکر میکرد که چقدر زندگی بدون پیتر براش خسته کننده و یکنواخت و ملال آوره..

فردای اون روز وقتی پیتر باز هم از سوزی خواست که به تنهایی به کلاس بره سوزی تصمیم گرفت قید کلاس رو بزنه و سراسر روز رو توی خونه بگذرونه... دیگه یواش یواش داشت طاقتش طاق میشد... اما مغرور تر از اون بود که بخواد به پیتر شکایتی کنه...

چندین روز بدین منوال سپری شد تا اینکه یک روز پیتر زنگ زد و برای یک ساعت دیگه توی کافه تریای همیشگیشون باهاش قرار گذاشت..

دل توی دل سوزی نبود که ببینه پیتر باهاش چکارداره چون پیتر گفته بود میخواد راجع به موضوع مهمی با اون صحبت کنه...

بیچاره سوزی هزاراااان فکر و خیال توی سر خودش پروراند و باز قانع نشد.. این یک ساعت براش به اندازه یک سال گذشت...

وقتی وارد رستوران شد و دید که پیتر پشت میز همیشگی نشسته و سخت توی فکره بند دلش پاره شد... دلش خبر از وقوع حادثه ای ناخوشایند میداد...با این همه هیچ به روی خودش نیاورد و مثل همیشه با سر و صدا و شلوغ بازی شروع به سلام و علیک کرد...

پیتر اما  سخت در خود فرو رفته بود... به سوزی گفته بود که باید راجع به موضوع مهمی باهاش صحبت کنه اما نگفته بود این موضوع چقدر به آینده هر دوشون مربوطه.. نگفته بود چقدر با خودش جنگیده تا تصمیم گرفته بالاخره با سوزی یک سری مسائل رو درمیان بذاره ...

سوزی ترسیده بود.. از دیدن قیافه پیتر هر لحظه به نگرانیش بیشتر افروده میشد اما این رو هم میدونست که نباید خودش رو ببازه .. بعد از حرفهای معمول این  چند روز دوری بالاخره پیتر لب به سخن باز کرد و برای سوزی توضیح داد که کارش توی این کشور تموم شده  و باید هر چه زودتر به اروپا برگرده ... از طرفی دلش اینجا گرفتار شده و نمیدونه چکار کنه و به سوزی گفت چون میدونه این دوره بازیگری چقدر براش مهمه نمیتونه از سوزی بخواد که باهاش به اروپا برگرده و قید این کلاسها و بازیگری و هنرپیشه شدن رو بزنه چرا که خوب میدونست این کلاسها تمام آینده سوزی رو میسازه...

از طرف دیگه سوزی یک دختر مسلمان بود با یک خانواده نسبتا" مذهبی.. پدر و مادر سوزی هرگز حاضر نمیشدن دخترشون با یک غیر مسلمان ازدواج کنه و اصلا این نوع ازدواجها را درست نمیدونستن...

بعد هم گفت با تمام عشقی که به سوزی داشته و داره تلاش کرده این چند روز اون رو نبینه که به ندیدنش عادت کنه ... اما خیلی بهش سخت گذشته ..

سوزی سرگردان و هاج  و واج به حرفهای پیتر گوش میداد و نمیدونست باید چی بگه و چکار کنه...از یک طرف قیافه باباش میومد توی ذهنش و باعث میشد حرفی نزنه و از طرفی عشق پیتر چیزی نبود که بتونه انکارش کنه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط بهرخ   |