تبليغاتX
کلوچه مسقطی

کلوچه مسقطی

بیاموزیم که با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میکند.

 

 

 

داشتم پستهای قبلی رو میخوندم دیدم  تقریبا یک سال به حسین آقا قول داده بودم که براشون عکس کلوچه مسقطی رو میذارم... ببخشید که با تاخیر اینکار رو کردم ...

ایشالا به قول دخمل همسایه عزیز دلم عید نزدیکه دوباره اگر خدا خواست و قسمت شد شیرینی میپزیم و عکسهاشو میذاریم برای عزیزان...

شاد باشید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

کی میشه دوباره برگردم و بهترین لحظه هایم رو زیر درختهای نارنج توی حافظیه با یک کتاب حافظ توی دستم بگذرونم؟ اون بعداز ظهرهای خلوت که پرنده هم پر نمیزد... یا اون آخر شبهای خنک کنار اون حوض آبی که گوشه حیاط بود برای خودش عالمی داشت..شب آخر هر چی پول خورد داشتم ریختم توی اون حوض به این امید که خدا بخواد و یک روزی دوباره اگر هیچ جای ایران نه ولی به حافظیه برگردم...تنها جایی که لحظه هاش رو با هیچ جای دیگه عوض نمیکنم....

اغلب آخر شبها چند تا درویش میومدن و مینشستن به حافظ خوانی...یک درویشی بود که چندین بار دیده بودمش... خیلی پیر بود... میدونستم که فال کف دست هم میگیره... اما هنرش توی گرفتن فال حافظ بود.. اما خیلی بدقلق بود... دیده بودم که خیلی ها بهش التماس کرده بودن براشون فال بگیره و گفته بود روحم بهت نزدیک نیست!!!!

اون شب خسته و ناتوان روی پله هایی که به قهوه خانه سنتی ختم میشد نشسته بودم تا ساناز بره برای نامزدش از فروشگاه یک مجسمه حافظیه بخره و برگرده... اصلا" حواسم نبود... حسابی توی عالم خودم بود...تازه بهم خبر داده بودند که در تاریخ مصاحبه با سفارت امریکای من اشتباه شده و بجای سه هفته فقط یک هفته وقت دارم خودم رو به دوبی برسونم و من حسابی مستاصل شده بودم که چطور میتونم در عرض یک هفته همه کارها رو به تنهایی انجام بدهم و هفته آینده دقیقا چنین روزی ابوظبی باشم؟

وقتی میگم توی هپروط بودم یک چیزی میگم و شما هم یک چیزی میشنوید... با این حرفها دیگه فقط ساناز رو کم داشتم که بذارمش گوشه دلم و از این ور شهر به اون ور شهر بگردونمش که بهش خوش بگذره.خدا رو شکر که فرداش داشت برمیگشت شهرشون.... توی همین حال و هوا بودم و داشتم با خودم یک سری محاسبات نجومی میکردم که اگرررررررررررررر فردا اینکارو کنم و این بشه پس بعدش اون میشه و من میتونم این و اون و الی آخر .... که یک مرتبه دیدم دقیقا زیر گوشم یکی گفت :" اینقدر نگران نباش ..میرسی "

 مثل برق زده ها از جایم پریدم که ببینم کدوم آشنایی من رو توی اون حال و هوا دیده که این حرف رو زده با کمال تعجب دیدم همون درویش پیری هست که هزاران دفعه خواسته بودم برم پیشش و بهش بگم برای من هم یک فال  بگیره اما نمیدونم چرا هیچوقت نشده بود... یا شاید هم چون همیشه دورش خیلی شلوغ بود من رویم نشده بود بهش نزدیک بشم...

درویش که بعد خودش گفت اسمش سید مصطفی هست وقتی من رو با اون حال و روز دید گفت بیشتر از نیم ساعته که دارم بهت نگاه میکنم... سعی کردم ذهنت رو بخونم ولی اینقدر پریشون بودی که نتونستم...!!

اون شب درویش برای من فالی گرفت که تا آخر عمرم بیادم میمونه.... بعدش هم یک مهره ای از جیبش در آورد و به من داد... یک چیزی مثل این خرمهره های آبی رنگ که توی بازار وکیل ریخته.. اما رویش نوشته الله....

وقتی اومدم اینجا اولین کاری که کردم اون مهره رو به سر در خونه نصب کردم... هر وقت بهش نگاه میکنم دنیایی خاطره برایم تداعی میشه...

 

 

کاشکی حافظیه رو هم با خودم آورده بودم! یعنی نمیشد؟ میگفتن نبر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

 

 

 

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

                     باشد که از خزانه غیبم دوا کنند  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

 

تو نیستی که ببینی

من اما..

دارم بزرگ میشم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

سوزان مونده بود چطوری به پیتر بگه باباش گفته حتما باید مسلمون بشه... اگر پیتر هر سوالی حتی جزئی ترین سوال هم در مورد اسلام میپرسید سوزان بلد نبود جواب بده.. با خودش فکر میکرد این چه مسلمانیه که من هستم و هیچی از دینم نمیدونم .. اما مرغ آقا خلیل یک پا داشت...

به هر حال این اتفاق باید دیر یا زود میافتاد.. نسرین خانم که میدید دخترش اینطور داره خودش رو به آب و آتیش میزنه یک شب از نبودن سوزان استفاده کرد و به آقا خلیل گفت" آقا خلیل من میگم بهتر نیست اول خودتون یک جلسه این پسر  رو ببینید و باهاش صحبت کنید؟ شاید اصلا" آش دهن سوزی نبود و تونستیم با حرف و دلیل و برهان سوزی رو از خر شیطون پیاده کنیم... اگر هم دیدیم که سرش به تنش میارزه خوب اونوقت یک فکری میکنیم؟" آقا خلیل با این نظر موافق بود ...

تا روزی که قرار بود پیتر به خانه ی سوزان بیاد هزار و صد فکر و اگر و اما و شاید توی ذهن آقا خلیل و نسرین خانم شکل میگرفت و کلافشون میکرد اما هیچ راهی نبود.. باید صبر میکردند تا خودشون مستقیم با پیتر صحبت کنند... نسرین خانم که حاج آقا رو در جریان تمام ماوقع قرار میداد گفته بود که اون شب قراره پیتر برای آشنایی به خانه شون بیاد و اضافه کرده بود که مطمئنه که اولین حرف آقا خلیل در مورد مسلمان شدن پیتر خواهد بود...

عصر همه چیز توی خونه دال بر آمدن مهمانی بسیار عزیز و محترم بود... سوزان که توی عمرش دست به سفید و سیاه نزده بود از روز قبل همه خونه رو برق انداخته بود و با پادرد و کمر درد حالا داشت خودش رو برای پذیرایی از مهمان عزیزش آماده میکرد..

نسرین خانم سنگ تمام گذاشته بود و بهترین سرویس چایخوری که یادگار مادرش بود و تنها چیزی بود که از ایران به یادگار با خودش آورده بود را آماده کرده بود که از مهمانش و یا شاید داماد آینده اش پذیرایی کنه.. آقا خلیل داشت با رادیوی قدیمیش که همدم روز و شبش بود ور میرفت که صدای زنگ تلفن بلند شد...

حاج آقا بود.. میخواست با آقا خلیل صحبت کنه!! بعد از حال و احوال گفت که چند وقتیه که ازش بیخیره و میخواسته جویای سلامتی بشه...!!

آقا خلیل که دیگه فکر و خیال امانش رو بریده بود تمام شرح ماوقع رو داد و بعدش هم اضافه کرد که "حالا همه اینجا منتظر داماد نشستیم اما اولین شرط من برای آشنایی بیشتر اینه که این پسره قبول کنه مسلمون بشه ... حاج آقا من طاقت ندارم اون دنیا جواب پس بدم"

حاج آقا که اوضاع آقا خلیل رو خرابتر از این حرفها میدید ازش خواست که هر اتفاقی افتاد بهش خبر بده و به آرامش دعوتش کرد... هنوز آقا خلیل گوشی رو نگذاشته بود که زنگ در منزل به صدا در آمد و با دیدن سوزان که مثل پرنده از پله ها پایین میامد پدر و مادرش متوجه شدند که پشت در کسی نیست بجز پیتر ...

بعد از سلام و احوالپرسیهای متداول اولین کسی که سر صحبت را باز کرد آقا خلیل بود که میخواست هر چه زودتر به اصل مطلب بپردازه و خیال خودش و همه رو راحت کنه .. بنابراین خیلی جدی برای پیتر توضیح داد که "...ببین پسرم ما مسلمان هستیم و درسته که سوزان چیز زیادی از دین ما نمیدونه اما به هر حال یک مسلمان زاده است و دختران ما تحت هیچ شرایطی نمیتونند با غیر مسلمان ازدواج کنند... حالا تو خودت میدونی... "

پیتر که فکر میکرد همه حرفهاش رو در این مورد به سوزی زده هاج  و واج به سوزان نگاه میکرد که گوشه ای نشسته بود و قدرت هیچ حرکتی نداشت ....

پیتر که فهمید نمیتونه انتظار هیچگونه کمکی از سوزی رو داشته باشه مجبور شد  کوتاه بیاد و رو به آقا خلیل کرد و گفت " باشه ... به من بگید من باید چکار کنم؟"

با گفتن این جمله آه از نهاد سوزان و مادرش برآمد.. سوزان باور نمیکرد که پیتر حاضره بخاطر اون مسلمون بشه و از دینش برگرده ...

با شنیدن این جمله آقا خلیل خنده ای از رضایت کرد و براش توضیح داد که باید یک سری کارهایی رو توی مسجد انجام بدی و البته یک عمل جراحی هم هست که.....

 

که پیتر با وحشت گفت " عمل جراحی برای چی!!!!!!!!!!! چه عملی؟!!!!!!!!!!"

اما نسرین خانم میان حرف آقا خلیل پرید و گفت نه پسرم این مربوط به دوران قدیم بوده و حالا دیگه نیازی به این کارها نیست ... شما فقط باید به مسجد بیای و یک سری کارهایی رو که بهت میگن انجام بدی....

آقا خلیل میان حرف نسرین خانم پرید و با عصبانیت گفت نسرین خانم شما از طرف خودت فتوی میدی ؟ این پسر باید مسلمون بشه یانه؟ نمیشه که هر کاری رو که دوست داشت انجام بده و هر کاری رو که دلش نخواست نکنه که!!!!!!!

اما نسرین خانم گفت من مطمئنم به عمل  جراحی نیازی نیست میتونی زنگ بزنی از حاچ اقا بپرسی...

آقا خلیل که این کار را بهترین راه چاره دید فورا به سمت تلفن رفت و شماره حاچ آقا رو گرفت....

- بفرمائید جانم

-سلام عرض کردم حاج آقا... خلیل هستم....

- به به آقا خلیل عزیز ... انشااله که ماجرا به خیر گذشته؟!

-والا حاج آقا بین فلاسفه تفرقه افتاده.. بنده میگم این آقا باید عمل جراحی رو هم انجام بدن اما نسرین خانم اصرار دارن که بدون او هم میشه مسلمان شد؟

-بله جانم ... اصولا به هر شکلی میشه مسلمان شد... دین اسلام راه را برای همه باز گذاشته ... بنده حتی میتوانم از پشت تلفن هم ایشان را مسلمان کنم!

-راست میگید حاج اقا؟ پس نیازی نیست که ما این پسر رو برداریم و با خودمون به مسجد ایرانیها ببریم؟

- خیر جانم ... شما گوشی رو به آقا داماد بدهید بقیه کارها با من...............

وقتی آقا خلیل از پیتر خواست بیاد پای تلفن خیال همه کمی راحت شد... آقا خلیل براش توضیح داد که کسی که پشت تلفنه میخواد کمی راجع به اسلام براش صحبت کنه...

پیتر که گوشی رو گرفت حاج آقا شروع کرد به صحبت کردن......

بعد از حدود نیم ساعت ناگهان پیتر بلند شد و ایستاد و شروع کرد به خواندن" لا لا لا لا!!!!!!!" سوزان که از تعجب دهانش باز مونده بود گفت وای مامان این کارها چیه ؟ این حرفها چیه؟ این دیگه چه کاریه؟؟؟

نسرین خانم گفت ناراحت نباش عزیزم پیتر داره میگه لا اله الا الله .........

و به این شکل آقای پیتر خان بدون عمل جراحی و ناراحتی  مسلمان شد و خیال آقا خلیل راحت شد....

و اما بشنوید از عروسی که پیتر برای سوزی گرفت که اگر امکانش بود عکسهاش رو براتون میذاشتم روی وبلاگ تا ببینید و خودتون قضاوت کنید... اما سوزی خانم به این هم بسنده نکرد و از پیتر خواست که به سرزمین آبا و اجدادیشون برن و اونجا هم یک جشن بگیرن که بنده از زیبایی این جشن زبانم قاصره...

ده میلیون تومان فقط پول یک شب باغی که کرایه کرده بودند... بنا بر خبرگزاری "دختر عمه پرس" هزینه عروسی سوزی خانم در ایران بالغ بر هفتاد میلیون تومان سه سال پیش بوده ... و در حال حاضر عروس و داماد با خیال آسوده در اروپا به ادامه زندگی مشغول هستند .... اما بشنوید از پیتر که بعد از مسلمان شدن شروع به خواندن کتابهایی درباره اسلام کرد و از دین اسلام بسیار خوشش اومد و حالا واقعا خودش رو یک مسلمون میدونه... یک مسلمان واقعی نه یک مسلمان تلفنی ...!!

سوزی جون هم که ماشالا همچنان حالش خوبه!!!! داره تصمیم میگیره که میخواد پدر بچه اش پیتر باشه یا نه؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

آقا خلیل که این حرف رو از دهان دخترش شنید مثل برق گرفته ها زل زده بود و به دهان دخترش نگاه میکرد... اصلا باورش نمیشد یک روزی دختر عزیزش با این وقاحت توی رویش بایسته و بگه بابا من عاشق شدم... این کار از نظر آقا خلیل گناهی غیر قابل بخشش بود اما ظاهرا هیچ چیز اونطور که این مرد ساده و خانواده دوست انتظار داشت در مورد فرزندش پیش نمیرفت ...

نسرین خانم هاچ و واج به دخترش نگاه میکرد و با نگاهش به دخترش میفهموند که ته دلش از اینکه دخترکش طعم عشق رو چشیده خوشحاله...

سوزان که از گفته خودش پشیمون شده بود راه برگشت خودش رو سد میدید بنابراین تصمیم گرفت حرفاشو بزنه.. به قول ناتالی مرگ یک بار شیون هم یک بار ...و قبل از اینکه پدر و مادرش از بهت در بیان شروع کرد به تعریف کردن ماجرا... از ابتدای آشناییش با پیتر و الی اخر و بعد هم گفت به این علت به خونه برگشته چون توی جند هفته اخیر که پیتر نبوده فکر کرده و دیده قادر به ادامه زندگی بدون پیتر نیست...

آقا خلیل که فکر میکرد داره این حرفها رو توی خواب میشنوه با شنیدن اینکه پیتر دینی بجز اسلام داره دیگه طافت نیاورد و با داد و فریاد به سوزان فهماند که چنین چیزی در دین اسلام کفره.. گناه کبیره است.. عقدت باطله... خدا نمیبخشه... ازدواج زن مسلمان با مرد کافر..!!!

اما سوزی بیدی نبود که ازاین بادها بلرزه... از نظر سوزی دین هیج ربطی به زندگی زناشویی نداشت... برای او عشق لازمترین و کافی ترین لازمه یک زندگی زناشویی بود که اونها داشتند..

آقا خلیل کوتاه بیا نبود... هر چی فکر میکرد میدید این حرفها مهملاتی بیشتر نیست که هیچ رقم نمیتونه باهاش کنار بیاد ...

- آخه من فردا جواب خدا رو چی بدم؟ اون دنیا بگم میدونستم دخترم داره معصیت میکنه و هیچی نگفتم؟ همه چیز به کنار ...جواب فامیل رو چی بدهم؟ !!!!!!!!!!! نه نه نه ....

اما سوزان هم کوتاه بیا نبود.. ازنظر اون برای ادامه زندگی تنها عشق کافی بود که او و پیتر همدیگر رو دوست داشتند...

هر چی اقا خلیل داد و فریاد میکرد سوزان باز هم حرف خودش رو میزد...

روزها با قهر و دعوا و داد و بیداد سپری میشد و سوزان بر تصمیم خودش استوار بود بخصوص که از وقتی به خونه برگشته بود باز هم دیدارهاش با پیتر از سر گرفته شده بود و سوزان به پیتر گفته بود که راجع به اون با خانواده اش صحبت کرده... اما نگفته بود چه الم شنگه ای به پا شده ...

تا اینکه نسرین خانم یک راه حل عاقلانه به ذهنش رسید .. شب که آقا خلیل از سر کار به خونه برگشت مطابق معمول سوزان خونه نبود و برای همین نسرین خانم فکر کرد این بهترین زمان ممکن برای صحبت با آقا خلیله...

وقتی آقا خلیل شامش رو خورد نسرین خانم با سینی چای به سمتش رفت و گفت " آقا خلیل من میخوام با شما در مورد سوزان صحبت کنم... والا این بچه داره از دست میره.. از صبح تا شب کارش شده گریه و زاری ... الان هم توی اتاقش داره گریه میکنه!!! میخواستم بگم بهتر نیست شما یک زنگ به عاقد مسجد ایرانیها بزنید و با او در این مورد مشورت کنید؟ شاید راهی باشه... آخه سوزان که اولین دختر مسلمانی نیست که میخواد با یک غیر مسلمان ازدواج کنه.. پس بقیه چکار کردن؟ "

با گفتن این حرفها آقا خلیل به فکر فرو رفت و با خودش فکر کرد که همسرم خیلی هم بیراه نمیگه ... اما نمیخواست خودش رو موافق نشون بده و وقتی دید نسرین خانم همچنان منتظر جواب نشسته گفت" حالا بعد درباره اش فکر میکنم".

فردای اون روز اقا خلیل از بیرون از خونه با حاج آقا تماس گرفت و بعد از خوش و بشو چاق سلامتی آقا خلیل گفت که " راستش حاج آقا دختر یکی از دوستان براش یک مشکلی پیش اومده و پدرش از من خواهش کرده در این زمینه با شما مشورت کنم..حالا شما چه صلاح میدونید؟ "

حاج آقا که میدونست مشکل مربوط به خود آقا خلیله خندید و گفت " عزیز من توی این دنیا همه چیز راه علاج داره الا مرگ!! شما نگران نباش ایشون میتونه مسلمان بشه و بعد ازدواج کنند.. راه مسلمان شدنش هم که شما ماشالاء خودت واردی؟"

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

بعد از اینکه پیتر تمام شرایط و امکاناتش رو برای سوزی بازگو کرد دیگه حرفی برای گفتن نمونده بود.. بنابراین اونها خیلی رسمی تر از همیشه با هم خداحافظی کردند و پیتر گفت که تا چند روز آینده به اروپا برمیگرده...

سوزی اما..... تنها و ناباور به خانه برگشت.. اون شب تا صبح نتونست بخوابه و به همه چیز فکر کرد ولی فکرش به جایی نرسید .. یعنی قادر نبود یک تصمیم درست برای زندگیش بگیره ...

روزها و شبهای تنهایی شروع شد و سوزی به جایی رسیده بود که دیگه امکان شرکت در کلاسهای بازیگری براش نبود... انگیزه اش رو از دست داده بود...

تا اینکه تصمیم گرفت در این مورد با یکی از دوستاش که خیلی دختر عاقلی بود مشورت کنه.. وقتی به ناتالی زنگ زد و ازش خواست به کافی شاپ سر خیابون بیاد ناتالی حدس زد که سوزی نباید حال درست و حسابی داشته باشه به سرعت دعوتش رو پذیرفت و نیم ساعت بعد اونها توی کافی شاپ روبروی هم نشسته بودن...

ناتالی دختر بسیار عافلی بود که از یک پدر ایرانی و یک مادر امریکایی به دنیا اومده بود و با سوزی توی کتابخونه دانشگاه آشنا شده بود  و چندین بار هم سوزی و پیتر رو باهم دیده بود و از عشق و احساس بین اونها با خبر بود ...

وقتی علت این دیدار رو جویا شد سوزی با گریه و بیتابی تمام ماجرا رو برای ناتالی تعریف کرد و آخر سر هم گفت که نمیدونه راجع به عشقش به این پسر مسیحی و خارچی چطور باید با پدر متعصب به دین و نسل قدیمش صحبت کنه؟

ناتالی اما ماجرا رو خیلی ساده تر از این حرفها میدید... همچنان بر سر حرفش استوار بود که بهتره بری اروپا و در این زمینه با خانواده ات صحبت کنی ... اینقدر گفت و گفت و گفت که سوزی به این نتیجه رسید که بجز این راهی نداره و این عاقلانه ترین راه ممکنه...

بنابراین فردای همون روز به خانواده اش زنگ زد و گفت که خیلی دلتنگه اونهاست و دیگه طافت این دوری و جدایی رو نداره و داره برمیگرده خونه...!!

هرچی نسرین خانم ساده دل از این حرف خوشحال شد آقا خلیل پشتش لرزید چون دخترش رو خوب میشناخت و میدونست یک کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست..

بالاخره هم داد و بیدادهای آقا خلیل که از دخترش میخواست تا مدرکش رو نگرفته برنگرده راه به جایی نبرد و سوزی هفته بعد عازم اروپا شد...

توی فرودگاه نسرین خانم با اون دامن گل گلی از شدت شادی دیدن عزیزش های های گریه میکرد و آقا خلیل مثل بت کفر یک گوشه ایستاده بود... این قیافه اقا خلیل کار رو برای سوزی سخت تر میکرد...!!

توی راه نسرین خانم یک ریز سوال و جواب میکرد و از سوزی میخواست از امریکا براش بگه .. اما سوزی توی لاک خودش فرو رفته بود ...میدونست که خیلی زود دستش پیش پدرش رو میشه و اگر همین الان هم حرفی نزده به احترام اینه که تازه از سفر اومده...اما آقا خلیل بدجور تو فکر بود...

توی خونه همه چیز سر جای خودش بود... همون خونه همیشگی که سوزی هرگز نفهمیده بود چقدر امنه... این مدت که از خونه دور بود و دائم مشکلات متفاوت براش پیش اومده بود و حتی بعضی اوقات از ترس شب تا صبح نخوابیده بود تازه فهمیده بود حریم خونه یعنی چی؟

بوی مطبوع قرمه سبزی توی خونه... گربه پیر پشمالو که به محض دیدن سوزی از سر و کولش بالا میرفت و هزاران خاطره شیرین دوران بچگی و نوجوانی از این خانه....

بعد از ناهار سوزی سوغاتیهای مامان و بابا رو بهشون داد و سعی کرد مثل بچگیهاش که خودش رو برای باباش لوس میکرد و بعد با مجوز هر کار دلش میخواست میکرد این بار هم راهی به دل بابا باز کنه..

آقا خلیل که تا اون لحظه ساکت نشسته بود و به کارهای این مادر و دختر نگاه میکرد دیگه طافت نیاورد و رو به دخترش کرده و گفت "سوزان بابا من میدونم میخوای یک چیزی به من بگی .. اصلا میدونم که به این دلیل اومدی پس زودتر برو سر اصل مطلب که منهم تکلیف خودم رو بفهمم و از خماری در بیام..."

 سوزان که فکر نمیکرد به این زودی مجبور به توضیح باشه دست و پاش رو گم کرد و مثل همیشه این نسرین خانم بود که به داد دخترکش رسید و رو به آقا خلیل کرد و گفت" وای آقو خلیل بیذار بچو عرق تنش خشک بشه بعد ازش پرس و جو بکن"

اما این بار دیگه آقا خلیل زیر بار برو نبود.. از سوزان خواست که بیاد و صاف جلوی روش بشینه و بگه چرا کلاسهایی رو که اینقدر به رفتنشون علاقه داشت رو رها کرده و به خونه برگشته؟ ضمنا" یادآور شد که امیدواره سوزان دلیل قابل قبولی برای این کارش داشته باشه چون اقا خلیل برای این هوس آخر سوزان خانم خیلی بیشتر از اونی که تصورش میرفته هزینه کرده...

سوزی که خودش رو توی هچل میدید راهی نداشت بجز اینکه توضیحی منطقی و قابل قبول بده... چند دقیقه ای فکر کرد و با خودش به این نتیجه رسید که بقول ناتالی بهتره از همول اول راستش رو بگه...

پس

سرش رو بلند کرد و گفت" بابا من عاشق شدم!!!"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط بهرخ   |