سوزان مونده بود چطوری به پیتر بگه باباش گفته حتما باید مسلمون بشه... اگر پیتر هر سوالی حتی جزئی ترین سوال هم در مورد اسلام میپرسید سوزان بلد نبود جواب بده.. با خودش فکر میکرد این چه مسلمانیه که من هستم و هیچی از دینم نمیدونم .. اما مرغ آقا خلیل یک پا داشت...
به هر حال این اتفاق باید دیر یا زود میافتاد.. نسرین خانم که میدید دخترش اینطور داره خودش رو به آب و آتیش میزنه یک شب از نبودن سوزان استفاده کرد و به آقا خلیل گفت" آقا خلیل من میگم بهتر نیست اول خودتون یک جلسه این پسر رو ببینید و باهاش صحبت کنید؟ شاید اصلا" آش دهن سوزی نبود و تونستیم با حرف و دلیل و برهان سوزی رو از خر شیطون پیاده کنیم... اگر هم دیدیم که سرش به تنش میارزه خوب اونوقت یک فکری میکنیم؟" آقا خلیل با این نظر موافق بود ...
تا روزی که قرار بود پیتر به خانه ی سوزان بیاد هزار و صد فکر و اگر و اما و شاید توی ذهن آقا خلیل و نسرین خانم شکل میگرفت و کلافشون میکرد اما هیچ راهی نبود.. باید صبر میکردند تا خودشون مستقیم با پیتر صحبت کنند... نسرین خانم که حاج آقا رو در جریان تمام ماوقع قرار میداد گفته بود که اون شب قراره پیتر برای آشنایی به خانه شون بیاد و اضافه کرده بود که مطمئنه که اولین حرف آقا خلیل در مورد مسلمان شدن پیتر خواهد بود...
عصر همه چیز توی خونه دال بر آمدن مهمانی بسیار عزیز و محترم بود... سوزان که توی عمرش دست به سفید و سیاه نزده بود از روز قبل همه خونه رو برق انداخته بود و با پادرد و کمر درد حالا داشت خودش رو برای پذیرایی از مهمان عزیزش آماده میکرد..
نسرین خانم سنگ تمام گذاشته بود و بهترین سرویس چایخوری که یادگار مادرش بود و تنها چیزی بود که از ایران به یادگار با خودش آورده بود را آماده کرده بود که از مهمانش و یا شاید داماد آینده اش پذیرایی کنه.. آقا خلیل داشت با رادیوی قدیمیش که همدم روز و شبش بود ور میرفت که صدای زنگ تلفن بلند شد...
حاج آقا بود.. میخواست با آقا خلیل صحبت کنه!! بعد از حال و احوال گفت که چند وقتیه که ازش بیخیره و میخواسته جویای سلامتی بشه...!!
آقا خلیل که دیگه فکر و خیال امانش رو بریده بود تمام شرح ماوقع رو داد و بعدش هم اضافه کرد که "حالا همه اینجا منتظر داماد نشستیم اما اولین شرط من برای آشنایی بیشتر اینه که این پسره قبول کنه مسلمون بشه ... حاج آقا من طاقت ندارم اون دنیا جواب پس بدم"
حاج آقا که اوضاع آقا خلیل رو خرابتر از این حرفها میدید ازش خواست که هر اتفاقی افتاد بهش خبر بده و به آرامش دعوتش کرد... هنوز آقا خلیل گوشی رو نگذاشته بود که زنگ در منزل به صدا در آمد و با دیدن سوزان که مثل پرنده از پله ها پایین میامد پدر و مادرش متوجه شدند که پشت در کسی نیست بجز پیتر ...
بعد از سلام و احوالپرسیهای متداول اولین کسی که سر صحبت را باز کرد آقا خلیل بود که میخواست هر چه زودتر به اصل مطلب بپردازه و خیال خودش و همه رو راحت کنه .. بنابراین خیلی جدی برای پیتر توضیح داد که "...ببین پسرم ما مسلمان هستیم و درسته که سوزان چیز زیادی از دین ما نمیدونه اما به هر حال یک مسلمان زاده است و دختران ما تحت هیچ شرایطی نمیتونند با غیر مسلمان ازدواج کنند... حالا تو خودت میدونی... "
پیتر که فکر میکرد همه حرفهاش رو در این مورد به سوزی زده هاج و واج به سوزان نگاه میکرد که گوشه ای نشسته بود و قدرت هیچ حرکتی نداشت ....
پیتر که فهمید نمیتونه انتظار هیچگونه کمکی از سوزی رو داشته باشه مجبور شد کوتاه بیاد و رو به آقا خلیل کرد و گفت " باشه ... به من بگید من باید چکار کنم؟"
با گفتن این جمله آه از نهاد سوزان و مادرش برآمد.. سوزان باور نمیکرد که پیتر حاضره بخاطر اون مسلمون بشه و از دینش برگرده ...
با شنیدن این جمله آقا خلیل خنده ای از رضایت کرد و براش توضیح داد که باید یک سری کارهایی رو توی مسجد انجام بدی و البته یک عمل جراحی هم هست که.....
که پیتر با وحشت گفت " عمل جراحی برای چی!!!!!!!!!!! چه عملی؟!!!!!!!!!!"
اما نسرین خانم میان حرف آقا خلیل پرید و گفت نه پسرم این مربوط به دوران قدیم بوده و حالا دیگه نیازی به این کارها نیست ... شما فقط باید به مسجد بیای و یک سری کارهایی رو که بهت میگن انجام بدی....
آقا خلیل میان حرف نسرین خانم پرید و با عصبانیت گفت نسرین خانم شما از طرف خودت فتوی میدی ؟ این پسر باید مسلمون بشه یانه؟ نمیشه که هر کاری رو که دوست داشت انجام بده و هر کاری رو که دلش نخواست نکنه که!!!!!!!
اما نسرین خانم گفت من مطمئنم به عمل جراحی نیازی نیست میتونی زنگ بزنی از حاچ اقا بپرسی...
آقا خلیل که این کار را بهترین راه چاره دید فورا به سمت تلفن رفت و شماره حاچ آقا رو گرفت....
- بفرمائید جانم
-سلام عرض کردم حاج آقا... خلیل هستم....
- به به آقا خلیل عزیز ... انشااله که ماجرا به خیر گذشته؟!
-والا حاج آقا بین فلاسفه تفرقه افتاده.. بنده میگم این آقا باید عمل جراحی رو هم انجام بدن اما نسرین خانم اصرار دارن که بدون او هم میشه مسلمان شد؟
-بله جانم ... اصولا به هر شکلی میشه مسلمان شد... دین اسلام راه را برای همه باز گذاشته ... بنده حتی میتوانم از پشت تلفن هم ایشان را مسلمان کنم!
-راست میگید حاج اقا؟ پس نیازی نیست که ما این پسر رو برداریم و با خودمون به مسجد ایرانیها ببریم؟
- خیر جانم ... شما گوشی رو به آقا داماد بدهید بقیه کارها با من...............
وقتی آقا خلیل از پیتر خواست بیاد پای تلفن خیال همه کمی راحت شد... آقا خلیل براش توضیح داد که کسی که پشت تلفنه میخواد کمی راجع به اسلام براش صحبت کنه...
پیتر که گوشی رو گرفت حاج آقا شروع کرد به صحبت کردن......
بعد از حدود نیم ساعت ناگهان پیتر بلند شد و ایستاد و شروع کرد به خواندن" لا لا لا لا!!!!!!!" سوزان که از تعجب دهانش باز مونده بود گفت وای مامان این کارها چیه ؟ این حرفها چیه؟ این دیگه چه کاریه؟؟؟
نسرین خانم گفت ناراحت نباش عزیزم پیتر داره میگه لا اله الا الله .........
و به این شکل آقای پیتر خان بدون عمل جراحی و ناراحتی مسلمان شد و خیال آقا خلیل راحت شد....
و اما بشنوید از عروسی که پیتر برای سوزی گرفت که اگر امکانش بود عکسهاش رو براتون میذاشتم روی وبلاگ تا ببینید و خودتون قضاوت کنید... اما سوزی خانم به این هم بسنده نکرد و از پیتر خواست که به سرزمین آبا و اجدادیشون برن و اونجا هم یک جشن بگیرن که بنده از زیبایی این جشن زبانم قاصره...
ده میلیون تومان فقط پول یک شب باغی که کرایه کرده بودند... بنا بر خبرگزاری "دختر عمه پرس" هزینه عروسی سوزی خانم در ایران بالغ بر هفتاد میلیون تومان سه سال پیش بوده ... و در حال حاضر عروس و داماد با خیال آسوده در اروپا به ادامه زندگی مشغول هستند .... اما بشنوید از پیتر که بعد از مسلمان شدن شروع به خواندن کتابهایی درباره اسلام کرد و از دین اسلام بسیار خوشش اومد و حالا واقعا خودش رو یک مسلمون میدونه... یک مسلمان واقعی نه یک مسلمان تلفنی ...!!
سوزی جون هم که ماشالا همچنان حالش خوبه!!!! داره تصمیم میگیره که میخواد پدر بچه اش پیتر باشه یا نه؟