خوش بحال روزگار!
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم...
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار!

بیاموزیم که با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میکند.
خوش بحال روزگار!
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم...
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار!

وای سلام علیکم
حال شما.. احوال شما... والو اومدم بگم گندماتونه آب ریختین؟
همی امروز وقتشه... یی وقت دیر نشه ..
پوشین.. پوشین یی منی گندم خیس کنین ..
دیر میشه ها؟ زودی باشین ..فقط دقت کنین گندم اعلا باشه ها...
پ.ن. عکس متعاقبا" خذمت میرسد...![]()
" از من چه میدانستی تو که....
چشمامو رو هم میزارم و
تو رو به یادم میارم و
دوباره دست تکون میدن و
تو رو بهم نشون میدن و........
کم میارم آخه تو رو.....
کم میارم آخه تو رو
شاعر برجسته ایران، نظامیگنجوی، شهرت خود را مدیون شعر عاشقانه اش لیلی و مجنون که از یک افسانه عربی الهام گرفته، میباشد. لیلی و مجنون یک تراژدی درمورد عشق نافرجام است. این داستان برای قرنها نقل و بازگو شده است و در نسخ خطی و حتی روی سرامیکها نگاشته شده است. عشق لیلی و قیس به دوران مدرسه شان برمیگردد. عشق آنها کاملاً قابل مشاهده بود اما آنها از آشکارشدن عشقشان جلوگیری میکردند. قیس به دلیل تهیدستی خود را به بیابانی تبعید کرد تا میان حیوانات زندگی کند. او از خوردن غفلت میکرد و بسیار لاغر شده بود. به دلیل همین رفتارهای عجیب و غریب او، به وی لقب دیوانه دادند. او با عربهای بادیه نشین دوستی میکرد. آنها به قیس قول داده بودند لیلی را طی ستیز و زد و خوردی نزد او بیاورند. در طی این زد و خورد قبلیه لیلی شکست خورد اما پدر لیلی به دلیل رفتارهای مجنون وار قیس با ازدواج آنها مخالفت کرد و بالاخره لیلی با شخص دیگری ازدواج کرد. پس از مرگ همسر لیلی، بادیه نشینها جلسه ای بین لیلی و مجنون ترتیب دادند اما آنها هیچ وقت کاملاً با هم آشتی نکردند. فقط بعد از مرگشان هر دو کنار هم دفن شدند.

زمانیکه دنیا شما را به زانو در میاورد
آنگاه بهترین وقت نیایش است.
سلام
بی هیچ مقدمه ای شروع میکنم... چون خبری که شنیدم بقدری من رو توی بهت و حیرت فرو برده که اصلا" لزومی به مقدمه چینی نمیبینم...
اینجا یک جایی هست که همه برای تفسیر قران و مراسم مذهبی و خیلی چیزای دیگه میرن و یک آقایی که حالا بهتره اسمش رو نگم هر هفته یکی از آیات قران رو تفسیر میکنه.. این آقا مهندسه ولی به قدر موهای سرش در مورد ادیان و بخصوص اسلام تحقیق کرده و به همراه همسرش این بنیاد رو بنا نهادند.. مردم هم هر کسی به فراخور حال و وضعش هم کمک میکنه و هم از این مکان بهره میبره...
هر عصر چهارشنبه هم تا ساعت نه شب مراسم تفسیر آیات قران دارند... نه اون مدلی که شما و یا حتی خود من همیشه دیدیم... یک چیزی خیلی متفاوت... حالا حتما توی یک پست راجع به ایشون و حرفاشون بیشتر مینویسم ...
امروز عصر بعد از مدرسه رفته بودم اونجا یک کاری داشتم دیدم این آقا قبل از اینکه کلاس رو شروع کنه دستش رو روی سرش گذاشته و یک گوشه نشسته... کاری که هرگز از ایشون ندیده بودم!!!از خانمش علت رو جویا شدم گفت" بهتره بری از خودش بپرسی .. ما واقعا" دقیق نمیدونیم که چی شده ... فقط از ظهر یک تلفنی بهش شده از اون به بعد هراز چند دقیقه ای یک بار میگه وای وااای ... خدایا!!! بعد هم دوباره توی لاک خودش فرو میره...!!"
باهستگی جلو رفتم و سلام کردم .. انتظار داشتم مثل همیشه با روی باز بمن جواب بدهند اما با جواب سردی که شنیدم فهمیدم اوضاع خرابتر از این حرفاس..
کنار اومدم و به خانمشون گفتم بهتره من برم اوضاع خرابه!!! که یک مرتبه دیدم مهندس گفتند " بهرخ بابا بمون میخوام یک چیزی تعریف کنم که دوست دارم تو هم که تازه اومدی بشنوی بلکه با محیط اطرافت بیشتر آشنا شی...."
بعد شروع کردند به حرف زدن... هر کلمه ای مثل پتک بود که به صورت!! و سر!! همه میخورد..
" چند سال پیش که توی نیویورک زندگی میکردیم بر حسب اتفاق یکی از دوستان قدیمی رو در مجلسی ملاقات کردم که به بنده و پدرم خیلی محبت و لطف داشتند... این دیدار بقدری برای من دلپذیر و خوشایند بود که از ان روز به بعد از هر فرصتی برای همصحبتی با این اقای دکتر استفاده میکردم و خودم را به منزلشان میرساندم... در یکی از این ملاقاتها ایشان پسر بزرگشان را به من معرفی کردند و گفتند که این فرزندم از تمام بچه های دیگرم صالح تر است.. ما هم برای این فرزند صالح آرزوی خوشبختی و سلامتی کردیم.. این ارتباطات ادامه داشت تا اینکه متوجه شدیم آقای دکتر بیمار است و بعد از مدت بسیار کوتاهی دار فانی را وداع گفت.. آخرین لحظات حیات ایشان بر بالینش حاضر بودم ... فرزند خلفش را به من سپرد..بعد از فوت آقای دکتر با مشغله های گوناگونی که در آن زمان داشتم و بعد هم جابجایی از ساحل شرقی به ساحل غربی فرصت کمتری دست میداد که با این فرزند خلف در تماس باشم ..
تا اینکه چند وقت بعد با شنیدن صدای ایشان بر روی تلفنم متوجه قصور و کوتاهی های خود شدم و آرزو کردم بتوانم به طریقی جبران این قصور را بنمایم...
اتفاقا" این آقا زاده فرصت را بدست من داد و گفت مدتی است که با خانمی در تماس هستم و حالا میخواهم اگر امکان دارد شما ما را عقد کنید...
من که فرصت را برای جبران مغتنم میدیدم از ایشان و همسرشان دعوت کردم یک هفته ای مهمان منزل ما باشند و همان روز اول بنده صیغه عقد را هم جاری کنم که پذیرفتند...
هفته بعد آقا و همسرشان نزد من آمدند و من صیغه عقد را برایشان جاری کردم ...اما اصرارهای بنده وهمسرم برای ماندن در منزل ما راه بجایی نبرد و ایشان به هتل رفته اما قول دادند فردا برای دیدار به نزد من بیایند...
فردای آن روز شازده داماد تنها اومد و گفت خانم یک کم کار داشت و باید میرفت به یکی از اقوامش که اینجا هستند سر میزد منهم ایشون رو رسوندم و خودم فرصت رو مغتنم شمردم که یکبار دیگه شما رو ببینم و ازتون تشکر کنم...
طرز حرف زدنش طوری بود که با هر جمله ای که راجع به همسرش میگفت میخواست نظر تائید من رو هم در اون زمینه بگیره و منهم چون شناخت درستی نداشتم سکوت کرده بودم.. تا اینکه خودش به حرف در اومد و گفت:
" من و لیلا از طریق اینترنت با هم آشنا شدیم و حدود شش ماهی با هم چت میکردیم و تلفتی صحبت میکردیم . وقتی عکسش رو برام فرستاد باورم نمیشد اون کسی که من باهاش صحبت میکنم تا این حد زیبا و دلفریب است... از خدا که پنهان نیست از شما هم که اصلا پنهان نیست من با این قیافه نه چندان دلپذیر سخت مورد پسند خانمی قرار میگرفتم .. به هر حال با دیدن عکس لیلا یک دل نه صد دل عاشقش شدم و ازش خواستگاری کردم ... اما ما یک مشکل بزرگ داشتیم و آن هم اینکه همانطور که میدانید من نمیتوانم به ایران بروم... بنابراین از لیلا خواهش کردم با هر کسی که خودش مایل است (مادر یا پدرش) به قبرس بیاید تا دو هفته در آنجا با هم باشیم و بتوانیم همدیگر را بیشتر بشناسیم...
لیلا قبول کرد و اضافه کرد بهتراست در زمان آشنایی چون خانواده تو هم حضور ندارند کسی از خانواده ی من هم نباشد که مشکلی پیش نیاید...
وقتی به او گفتم در یک هتل بسیار خوب برای او یک اتاق چداگانه و برای خودم یک اتاق دیگر گرفته ام خیلی ناراحت شد و گفت با اینکارهات پولهات رو خراب میکنی ... ما اگر از هم خوشمون بیاد که با هم ازدواج میکنیم و اگر هم خوشمون نیاد که بعد اونوقت برو یک اتاق جدا برای من بگیر... این حرفش خیلی توی دلم نشست... لیلا رو با دخترای اینجا مقایسه کردم که من رو فقط برای پولم میخواستن و به خودم هیچ علاقه ای نداشتن..
این شد که من رفتم قبرس و همونجا با دیدن لیلا هزار برابر بیشتر عاشقش شدم و براش درخواست ویزا کردم و حالا لیلا خانم اومده که به امید خدا زندگیمون رو باهم شروع کنیم"
من هم به عنوان دوست پدر ایشون برایشان آرزوی خوشبختی کردم... این ماجرا گذشت و طی این سالها من جسته و گریخته از ایشان با خبر بودم و هر از گاهی حالی از هم میپرسیدیم..هر وقت حال همسر ایشان رو میپرسیدم میگفت " خوبه ... ایرانه... " چندین بار علت این همه مسافرتهای ایران ایشان را جویا شدم و ایشان گفتند " آخه لیلا دانشجو هست و گفته اجازه بده درسم تموم بشه که مدرکم هم حیف نشه...!!منم بهش سخت نمیگیرم.. میخوام خیالش راحت باشه که این مدرک رو هم گرفته و بعد به سلامتی بیاد اینجا زندگیمون رو سر و سامون بدیم..."
تا اینکه هفته گذشته شازده داماد زنگ زد و گفت " آقای مهندس دستم به دامنتون .. تو رو خدا یک کاری کنید.. زندگیم از دستم رفت!!!!"
وقتی علت را جویا شدم گفت" والا همونطور که میدونید از وقتی من و لیلا ازدواج کردیم ایشون هر از شش ماهی یکی دو ماه میومد امریکا پیش من و به این عنوان که داره درس میخونه و هنوز درسش تموم نشده برمیگشت ایران.. هر بار هم یک عالممممه سوغاتی برای خانواده اش میخرید و هر چی میگفتم این لباسهای بچگونه برای چی هست میگفت برای بچه های خواهرم... خلاصه اینکه حدودا" چند سالی این برنامه ادامه داشت تا اینکه لیلا جون به سلامتی سیتی زن شد و دیگه خیال من راحت شد که زنم میاد سر خونه و زندگیش.. اما دریغ از من خوش خیال.. وقتی بهش گفتم دیگه درست که تموم شده و سیتی زن هم که شدی حالا دیگه وقتشه که بیای سر خونه و زندگیت به من چیزی گفت که همونجا پای تلفن خشک شدم... لیلا پرده از حقیقتی برداشت که من شوکه شدم... او به من گفت آخه آدم عاقل تو چرا با خودت فکر کردی که من عاشقتم و باهات زندگی میکنم؟ من خودم توی ایران شوهر و دو تا بچه دارم... فقط دنبال یک راه نجاتی برای خانواده ام میگشتم که به یک طریقی اونا رو بیارم امریکا و تو این امکان رو برایم فراهم کردی.. حالا که سیتی زن شدم با خیال راحت دست شوهر و بچه ام رو میگیرم و میام امریکا... ولی یادت باشه چون ما توی امریکا ازدواج کردیم نصف زندگیت مال منه!!!!"
.............................
به نظر شما به این کار لیلا جون !چی میگن؟ خیانت جسمی؟ خیانت روجی؟ خیانت عاطفی؟ خیانت به کی ؟خیانت به چی؟
شما زن شوهر داری که برای نجات!! زندگیش و خانواده اش حاضر به انجام این کار شده رو چی خطابش میکنید؟شوهرش رو چی؟ اینکه دانسته زنش رو میفرستاده امریکا که راه رو برای اومدن خودش باز کنه؟ اونم به این صورت!!!!
قابل هضمه؟!