تبليغاتX
کلوچه مسقطی

کلوچه مسقطی

بیاموزیم که با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میکند.

 

 

فرقی نداره آسمون آبی بالای سرت مال کدوم دیاره...

وقتی معیارهات بهم ریخته  خوب بهم ریخته دیگه!!

حالا تو هی شعار بده.. اعتراض کن.. خودت رو به در و دیوار بزن...

غصه بخور... آه بکش..

اون روزایی که لیلی از دریچه چشم مجنون لیلی بود دیگه خیلی وقته که گذشته ..

این حرفا دیگه مال توی کتاباس... همونجا هم به عنوان یک خاطره باقی میمونه...

 

خودت رو آپ دیت کن جانم... خودتو آپ دیت کن!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

سلام

امروز میخوام راجع به یک میشن براتون صحبت کنم که توی شهر کاپسترانو هست.. این میشن بیشتر جنبه تاریخی داره و الان به شکل یک موزه ازش استفاده میشه.. ماهها و ماهها من از جلوی این میشن رد میشدم چون خیلی به مدرسه من نزدیکه ولی هیچوقت فرصت این رو نداشتم که برم توش رو ببینم.. اما همیشه آرزو میکردم یک وقتی پیدا کنم و برم توش رو ببینم.. تا اینکه هفته پیش یک روز که هم صبح مدرسه داشتم و هم بعد از ظهر از شب قبل برنامه ریزی کردم که ساعت ناهارم رو بذارم و برم اینجا رو ببینم..

 روزی که رفتم و داخل این به اصطلاح موزه رو نگاه کردم هم خیلی لذت بردم و هم اینکه خیلی متاسف شدم... لذت بردم چون جای بسیار جالبی بود و ارزش دیدن رو خیلی داشت..اول که میخواستم وارد بشم بهم یک دستگاه دادن یک چیزی مثل ریموت کنترل و گفتن هر قسمت که شماره داره اگر کد اون رو وارد این دستگاه کنی برات راجع به اون قسمت توضیح میده مثلا یک قسمتی بود که باید یک در رو باز میکردی که وارد میشن بشی دستگاه شروع میکرد به توضیح دادن که:

سن وان کپسترانو میشن در سال ۱۷۷۶ تآسیس شده و یکی از اولین میشن هایی بوده که در این محل شروع به کار کرده..و معروفیتش برای اینه که مبلغ هایی که در این میشن زندگی میکردن از ابتدایی ترین وسایل برای زندگی استفاده میکردن...

سالها بعد که دیگه از اون نوع مبلغها کسی باقی نمانده بوده تصمیم میگیرن که این مکان را بهمان شکل ساده و دست نخورده به موزه تبدیل کنند.

هنوز همه چیز به همون شکل باقی مونده و هیچ چیز رو عوض نکردن.. هر از گاهی که لازم باشه مرمت میشه ولی هیچ چیز در این مکان تعویض نمیشه.. وقتی میری توی این محیط دقیقا احساس میکنی که به دویست سال پیش برگشتی.. و این خیلی حس جالبیه... یک حوض وسط حیاط اول هست که توش پر از ماهی های کوی هست که نوع خاصی از ماهیه.. مثل ماهیهای قرمز عید نوروز خودمون ولی به بزرگی یک کوسه!!

 این مکان بقدری برای مردم این سرزمین ارزشمنده که وقتی توی صف خرید بلیط ایستاده بودم میشنیدم که از ایالتهای دیگه هم خیلی ها برای بازدید اومدن...

این شهر یک جوری همه چیزاش ساده و دست نخورده هست.. میخوام بگم خیلی اصالت داره .. از اون همه شیکی که توی مناطق ما هست در این مکان خبری نیست.. همه خیلی زندگی های ساده و ابتدایی دارن.. خونه های قدیمی که برای من همیشه خاطره دیدن فیلمهای امریکایی قدیمی هست رو در اطراف خیابونها میبینیم ... هر روز وقتی دارم میرم مدرسه میبینم که پیر زنها و پیرمردها دست هم رو گرفتن و دارن وارد پارک میشن... وقتی وارد خود محدوده میشن میشوی میبینی که خیلی از خانمهای مسن دوتا دوتا روی صندلیها نشستن و دارن باهم صحبت میکنن که به قول معلم ما کار هر روزشونه..

تعداد زیادی هم برای کشیدن تابلو میان اونجا که الحق هم جای بسیار زیبایی هست و ارزش کشیدن تابلو رو داره ...

 

اینجا جایی هست که مبلغ ها میرفتن توش و مینشستن به دعا خوندن که هنوز به همون شکل باقی مونده.. همون کپر خودمونه!!

اگر دوست دارید میتونید توی گوگل مطالب بیشتری راجع به این مکان بخونید و مطمئنا" عکسهای بهتری بیینید...

فکر کردم شاید دیدن  و خواندن این مطالب براتون جالب باشه .. چون میدیدم روزانه این مکان خیلی بازدید کننده داره و همه با شور شوق قیمت بالای ورودی رو میپردازن که برن و اینجا رو از نزدیک ببینن و واقعا" هم جای جالبیه ...

اما متاثر شدم چون فکر کردم که اینجا فقط حدود دویست و پنجاه سال قدمت داره اما  مردم این سرزمین اینقدر به گذشته هاشون اهمیت و ارزش میدن.. پس چرا مردم مملکت ما به گذشته های دو هزار و پانصد ساله ی خودشون اینقدر نا مهربون و بی اعتنا هستن؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

A deep breath brings with it

 

 everything you need

 

 

PEACE, CLARITY, JOY and

 

LOVE

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

صبح روز عید

آن پدر که مانده بی وطن

در حصار غربتی بعید

طفل خود گرفته در بغل

صبح روز عید

بوسدش به عشق

گویدش به مهر

باغرور جاودانه اش

طفل من !جان من!

سرزمین ما

مانده از گذشته یادگار

میهن تو افتخار توست!

افتخار ماست آن دیار!

طفل هاج و واج میزند به زانوی پدر

<< واتس افتخار؟>>

گویدش پدر:

سربلندی است

آرمان من ..آرمان تو ...آرمان ما..!!

اعتلای نام میهن است...

با تلاش و کوشش مدام!

طفل هاج و واج میزند به زانوی پدر :

<<وات دو یو مین اعتلای نام؟>>

گویدش پدر:

بایدت تلاش ..

تا که سرزمین خود

جاودان کنی..!!!

پرچمش خار چشم دشمنان کنی..

با تلاش من

با تلاش تو

با تلاش ما

میشود وطن پر ز نیکی و

خالی از بدی

هاج و واج میزند به زانوی پدر:

<<کن یو سپیک اینگلیش ددی؟>>

 

هادی خرسندی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

 

Sometimes you need to remind yourself just

 

how wonderful you are

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط بهرخ   |