تبليغاتX
کلوچه مسقطی

کلوچه مسقطی

بیاموزیم که با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روح ما را تباه میکند.

 

 

حال من؟؟؟؟ بهاری....

حال شما چطوره؟!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط بهرخ   | 

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را

 دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

 

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می

 خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه

 برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.


اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون

 رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف

 می زند و رفتار می کند.

      در زندگی  واقعی ما هم همه چیز به همین صورت است

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

Dream what you want to dream

 

 

 

Go where you want to go 

 

 

Try to be who you really are, because life is short

 

 

 

And often only gives one chance to do things

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

سلام

دخمل همسایه عزیزم من رو به یه  بازی اینترنتی دعوت کرده و از من خواسته که تغییراتی رو که زندگی من رو تحت تآثیر خودش قرار داده بنویسم..

راستش فکر کنم توی یک سال اخیر یا اگر یک کم عقبتر برم یک سال و نیم اخیر من جز کسانی بودم که زندگیشون صد و هشتاد درجه که کمه...سیصد و پنجاه و نه درجه تغییر کرد...نگفتم سیصد و شصت درجه چون میدونم ریاضیدانان عزیز میایند و مینویسند سیصد و شصت درجه دقیقا روی همون صفر اول قرار میگیره!!! به این میگن بهرخ خانم باهوش...!!

والا نمیدونم این تغییرات رو چطوری سر هم بزنم چون همونطور که گفتم خیلی همه چیز عوض شد.. اول مهاجرت از تهران به شیراز و بعدش هم به امریکا(شیطان بزرگ)

توی این نه ماه !!!شد نه ماه؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب حالا گریه رو ولش کن بذار حرفم رو بزنم بعد دوباره گریه میکنم..... داشتم میگفتم توی این نه ماه که اومدم اینجا اگر بخواهم با خودم صادق باشم بیشترین چیزی که یاد گرفتم لبخند بود.. چیزی که توی ایران اگر بزنی بهت هزار و صد تا وصله  جور واجور میچسبونن.. خلاصه که بهرخ خانم لبخند زدن رو تمرین کردن و یاد گرفتن.. مثل هزار و صد چیز دیگه که باید یاد میگرفتن..!!

موضوع بعدی که سیستم زندگی من رو بکلی عوض کرد انتخاب شغل بود که با اون کاری که ایران میکردم زمین تا آسمون هفتم فرق داره و اگر چه چندین لایه پوست انداختم از سختی درسها ولی خیلی خوشحال و خوشبختم که خدا این فرصت رو بهم داد که یک بار هم که شده با میل و رضایت خودم اون رشته ای رو که میخوام بخوانم و اطمینان داشته باشم که در آینده برام مفید هست...

میدونید مهاجرت خیلی کلمه بزرگیه .. شاید من روزی که داشتم میومدم اصلا" معنی این واژه رو به این عمق متوجه نمیشدم...و هر چی که پیش تر میری بیشتر متوجه میشی که همه زندگیت رو تحت تآثیر خودش قرار داده...

به نظر من بزرگترین تغییر زندگی هر انسانی میتونه همین مهاجرت باشه...

امیدوارم مطالبم به موضوع سوال بخوره.. امیدوارم که درست معنی سوال دخملی رو فهمیده باشم..

من اما بر خلاف دخملی هیچکس رو به این بازی دعوت نمیکنم... چون دخمل همسایه همه دوستای منو دعوت کرده!!!!!!!!!!!!من دیگه کسی رو ندارم که دعوت کنم!!!!!!!!!!!!!!!

نه شوخی میکنم... من کسی رو دعوت نمیکنم ولی خیلی خوشحال میشم که عزیزان بیان و توی قسمت نظرات تجربیات خودشون رو بنویسند...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

"مافیا"

 

 

این کلمه برای شما چه معنایی داره دوستان؟؟!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

 

 

من و خود من تا آخرش با همیم

من و خود من واسه هم نمیزنیم

من و خود من مثل یک کوه محکمیم...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط بهرخ   | 

خیلی خوشگله نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط بهرخ   |