بگذار عشق خاصیت تو باشد

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و  هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر.
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را.
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی.
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن.
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست.
نلسون ماندلا

Mount Soledad

این بنا یکی از با شکوه ترین بناهای یادبود جنگ جهانی هست که در سن دیگو واقع شده... در واقع بعد از جنگ بود که به یاد شهدای جنگ در امریکا و بخصوص شهدای جنگ امریکا در ویتنام این بنا ساخته شد و امروزه به عنوان یکی از زیباترین بناهای یادبود مورد توجه تعداد کثیری از مردم قرار گرفته و روزانه صدها نفر با هر وسیله ای که برایشان امکان بازدید را فراهم کنه از این مکان دیدن میکنند...در واقع این یک صلیبه که روی یک تپه قرار گرفته و نمادی از آمرزش شهیدان است ...

 

 

روزی که من اونجا رفتم روز شهدا یا همان  "وترنس دی " بود ..من حدود یکی دو ساعت اونجا بودم و داشتم سعی میکردم توی اون آفتاب سوزان و هوای بالاتر از صد درجه فارنهایت عکس بگیرم و در طول این مدت شاهد بودم که هر کس به فراخور حالش اومد و از این مکان دیدن کرد و شاخه گلی و بعضی ها هم عودی و یا حتی بادکنکی که روی اون نوشته بود " تا همیشه دوستت دارم" رو گذاشتند و رفتند...

یک عده هم به یک دور چرخیدن به دور صلیب و احتمالا" دعایی برای آمرزش روح شهیدشون قناعت کردند..

اما جالبتر از هر چیز پیرزنهایی بودند که بر سر بنای یادبود همسرانشون اومده بودند و هر چند که این بنا یک یادبود بیشتر نیست آنچنان به عکسها نگاه میکردند انگار که همسرشان پیش روی آنها ایستاده..بعد هم در نهایت آرامش شصت پله را پایین میامدند  مدتی روی صندلیهای اطراف مینشستند و سپس به راهشان ادامه میدادند...

امیدوارم از عکسها خوشتون بیاد..دیدن این مکان برای من بسیار جالب بود .. خصوصا" که اگر پشت به اون می ایستادیم اقیانوس نمایان بود و بقدری چشم را نوازش میداد که دل کندن از آن اگر محال نه ولی بسیار مشکل بود... ( منم که حسسساسسس!! )

اگر مایل هستید از این مکان اطلاعات بیشتری داشته باشید میتونید اون رو توی گوگل سرچ کنید و از طریق ویکی پیدیا مطالب بیشتری در این زمینه بخوانید...

 

ماهی

ماهی توی رودخونه خوشحال بود...هر چی یادش بود توی همون رودخونه معلق زده بود و کنار دوستای دیگرش شادی کرده بود .. گاهی اوقات یک قورباغه یا یک شاپرکی لب رودخونه نشسته بود و چند وقتی اون و دوستاش رو سرگرم کرده بود اما بعد از رفتن اونا ماهی باز هم  شاد بود ... خیلی وقتا توی ذهنش به دریا فکر کرده بود.. حتی چند باری تا لب مدخل رود به دریا هم رفته بود ...

اما

هر بار که برگشته بود و به رود نگاه کرده بود دیده بود نمیتونه از رود دل بکنه و دور زده بود...

باز هم با داشته هاش شاد بود و روزها براش به رنگ طلایی میگذشتن ...

یک روز از روزهای خوب خدا وقتی که ماهی مثل همیشه دلش رو به دریا زده بود و فکر کرده بود دیگه رود براش قفس شده راه افتاد و به سمت دریا رفت ...

رفت و رفت تا به مدخل رود خونه به دریا رسید ... ساعتها ایستاد و تماشا کرد... هنوز نتونسته بود با خودش کنار بیاد.. هنوز براش سخت بود که باور کنه قدرتش رو داره که توی دریا زندگی کنه... با اینکه بارها و بارها به خودش گفته بود :" قرمزی جون دلت رو به دریا بزن... تجربه زندگی توی این رودخونه دیگه برات بسه.. تو بزرگ شدی یادته به خودت میگفتی آب راکد میگنده؟ پس برو جلو" اما هر بار به مرز دریا رسیده بود پا پس کشیده بود ...

همینطور که داشت با خودش افکارش رو مرور میکرد یک موج بلند اونو هل داد توی دریا... ماهی بیچاره شروع کرد به دست و پا زدن ... میترسید غرق بشه وحشت کرده بود ... یک آن به خودش اومد " وا! مگه ماهی هم غرق میشه؟ " سعی کرد آروم خودشو روی آب نگه داره .. اولش خیلی سخت بود .. دریا موج داشت .. رودخونه اینقدر پر تلاطم نبود... تلاش کرد و تلاش کرد تا بتونه با دریا کنار بیاد.. روزها و روزها گذشت... ماهی هر روز تلاش میکرد خودشو بیشتر به دریا با تمام گستردگی اش عادت بده .. اما برای ماهی قرمز زندگی توی دریا خیلی با زندگی توی رودخونه فرق داشت ...

من باور دارم

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.


من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

 


یاران

هیچکس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما میگریخت

جند روزی است حالم دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفال میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

گفت:

" ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم...."

 

نویسنده: والا بنده بی تقصیرم!!