دوستی




دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.
با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.
با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته. و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.
با دوستانمان می توانیم بخندیم، می توانیم گریه کنیم، می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم، می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم، می توانیم دعوا کنیم.



تصمیم ناپلئون

 

خیلی وقت بود تصمیم داشتم یه کار خاص برای زندگیم انجام بدم... خیلی بهش فکر کردم ... یه چیزی که منهم نباشم بمونه.. تا ابد

بالاخره توی یکی از شبهای شب کاری که تا بخواد آفتاب بزنه شش روز گذشته تصمیم خودم رو گرفتم..

میخوام داستان زندگیم رو بنویسم.. میدونم که تصمیم بزرگ و کار سختیه... ولی میدونم وقتی که کتاب بشه خیلی خیلی کتاب جالبی میشه.

خیلی از شماها حتی نزدیکتریناتون به من از خیلی از زوایای زندگی من خبر ندارید که خوب طبیعیه..

با نوشتن این کتاب میخوام خیلی حرفها رو به یادگار بزارم برای خودم.. برای شما.. برای کسانی که به نحوی توی زندگی من حضور داشتند.. شاید فرصت با هم بودن ها کم باشه.. ولی خط همیشه به یادگار میمونه.. به هر حال از نظر خودم این بهترین راه برای نشان دادن احساسم به کسانی هست که عمیقا" دوستشون داشتم و شاید هیجوقت فرصت این رو نداشتم که بهشون بگم چقدر برام عزیزن و چقدر حضورشون در زندگی من معنا داره...

از طرفی راهی هست برای نشان دادن عمق نفرتم از کسانی که به هر طریقی تلاش کردن چوبی لای چرخ زندگی من بذارن .. شاید با خوندن کتاب من بهتر بفهمن اگز زندگیش نا بسامانه از کجا میخورن!!

اما

هنوز برای استفاده از اسمها شک دارم.. هنوز تصمیم نگرفتم از اسامی واقعی استفاده کنم یا جعلی؟ شاید برای کسانی که دوستشون دارم اسم واقعیشون رو بنویسم که احساس بهتری داشته باشم ..

شاید هم نه

شاید اسم واقعی کسانی که بیمار گونه و نفرت انگیز تلاش کردن کینه و عداوتهای چندین سالشون رو به من نشون بدن رو نوشتم ... شاید از این طریق بفهمن که چقدر منفورن!!

هنوز خیلی شاید ها دارم که باید با خودم حلشون کنم اما قدر مسلم اینه که حتما این کتاب رو مینوسم و از حالا میدونم که میخوام به چه کسانی هدیه اش کنم!!

ققط قبلش باید با چندصاحب نظر در این زمینه صحبت کنم...

تا خبرهای بعدی

 

 

 

خداوندا!

 

 

 

خداوندا!

دستهایم خالی است و دلم غرق در آرزوها

یا به قدرت بی کرانت دستهایم را توانا گردان

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی گردان!

 

 

سال نو مبارک

 

 

انگار همین دیروز بود داشتم برای فامیل سوهان عسلی درست میکردم و قاشق داغ رو به دستم زدم و جاش یه داغ بزرگ موند که تا هنوزم اثرش هست...

انگار همین دیروز بود که مدرسه جدید شروع شد و هفته دوم بهم گفتن باید از الان برای سال آینده هم اقدام کنی و من گفتم اووووووووووووووووه حالا کو تا سال آینده!!!

انگار همین دیروز بود ...

خاطرات یک سال گذشته رو ورق میزنم و با خودم فکر میکنم واقعا" این یک سال مثل چشم بر هم زدنی گذشت!! خاطرات که توی ذهنم نقش میبندن حتی یادم میاد در اون شرایط چه لباسی تنم بود و اون روز چه اتفاقات دیگه ای هم افتاد!! اینقدر واضح!!!

سال سختی رو پشت سر گذاشتم ... خیلی اتفاقات مهم توی زندگیم افتاد و خیلی اتفاقات مهم هم توی زندگیم نیافتاد...!!

با همه سختیش خیلی زود گذشت.. باور نداشتم اینقدر سریع بگذره.. خدا رو شکر که همه چیز خوبه..

برای عزیزترین عزیزانم که اگر نبودن زندگی من معنا نداشت ...

برای دوستای  خوبی که اینجا پیدا کردم و تا ابد برام عزیزن

برای اونایی که ازشون دورم و میدونم حالا حالاها امکان دیدنشون نیست

برای اون آدمهایی که یک سال گذشته وارد زندگی من شدن

برای اون آدمهایی که یک سال گذشته از زندگی من بیرون رفتن ..

برای دل خودم

سال نو مبارک...

 

 

 

 

 

 

نمیدونم چرا دو روزه دوباره جای همه ی زخمای قدیمی ام درد میکنه...

خیلی هم بد درد میکنه...

 

 

یاد میگیری

کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست  و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت

اینکه عشق ٫تکیه کردن نیست و رفاقت٫ اطمینان خاطر...

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها ٫عهد و پیمان معنی نمیدهند....

و شکست هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز

با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد میگیری که همه راههایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی رای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد....

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی

بجای اینکه منتظر کسی باشی که برایت گل بیاورد....

...  و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...

که محکم هستی

.... که خیلی می ارزی ....

و می آموزی و می آموزی...

باهر خداحافظی..

یاد میگیری....

 

I told you so

Suppose I called you up tonight and told you that I loved you and supose I said " I wanna come back home 

and suppose I cried and said " I think I finally learned my lesson" and I am tired a spendin' all my time alone

if I told you that  I realised you're all I ever wanted and It's killin' me to be so far away

would you tell me that you loved me too and would we cry together? Or would you simply laugh at me and say:" I told you so , Oh I told you so I told you some day you come crawling back and asking me to take you in

I told you so, but had to go  now I found some body new and you will never break my  heart in two again

جالبه

 

 

 خیلی خوشم میاد وقتی که مبیبینم

قدیما وقتی مردی جورابش سوراخ بود میگفتن اه اه عجب زن شلخته ای داره!!!

حالا وقتی مردی جورابش سوراخه میگن اه اه عجب مرد شلخته ای نمیشه هیج رقم روش حساب کرد!!!!

خوشم میاد وقتی میبینم جایگاه خانمها تغییر کرده

خیلی خوبه....

دکتر شر یعتی گفته...

 

دکتر شریعتی در مقام تمجید از اقایون گفته....

"مردها در وسعت عشق ٬ به وسعت غیر قابل انکاری نامردند!!! "

.... و البته ادامه داده که

"برای اثبات کمال نامردی آنان ٬تنها همین بس که در مقابل قلب ساده وفریب خورده یک زن احساس میکنند مردند....!!....

تا  وقتی که قلب زن عاشق نشده  ٬  پست تر از یک ولگرد٬ عاجز تر از یک

 فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش  گدایی میکنند.


اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد  ٬  به یک باره یادشان می

 افتد که خدا مردشان  آفرید!!

و آنگاه کمال مردانگی را در کمال نامردی جستجو میکنند...."

جالب نیست؟ چرا بعضی ها اینجورین؟ چرا برای بعضی از همین به ظاهر انسانها " نه" به معنی "آره" هست؟

این دیگه از همه چیز نفرت انگیزتره...



 

استراحت...!!!

دیشب  بعد از سه ماه امتحانام تموم شد...

امروزِِِاز سر کار که برگشتم  پیچیدم توی اولین مرکز خرید.. از " ساب وی "یه ساندویچ دوبل برای خودم خریدم با یه بسته چیپس... زیر شرشر بارون نشستم تو ماشین و با سرعت خودم رو رسوندم خونه..

شومینه رو روشن کردم بگید خوب!!!

یه چایی دم کردم....

تلویزیون رو روشن کردم

چار زانو نشستم جلو آتیش به ساندویچم دندون زدم و "هری پاتر "قسمت اول رو نگاه کردم...!!!!

این برای من نهایت استراحت بود....

یه بعداز ظهر یکشنبه بارونی !!!

بعد از ظهرها حال و هوای بیمارستانها خیلی با صبح متفاوته.. خصوصا اگر اون یه بعد از ظهر یکشنبه باشه و از اون مهمتر نزدیک عید باشه اونم عید شکر گزاری...

ظاهرا" قرار بود اون روز برای خیلی ها یه روز متفاوت باشه .. استادمون بهمون گفته بود میخواد همه رو برای ناهار دعوت کنه رستوران و بحای نیم ساعت زمان معمول ناهار قرار بود اون روز یک  و نیم ساعت برای ناهار بگیریم که این خودش خیلی خوب بود....

از صبحش چنان بارانی باریده بود که بیشتر مردم با سرعت چهل مایل در ساعت تونسته بودند رانندگی کنند و  شروع کار نشون از روز سختی میداد....

از صبح چند تا مریض داشتم که باید بهشون میرسیدم .. از همشون بدتر یه آقای ایرانی بودکه علاوه بر داشتن کلکسیون امراض آلزایمر هم داشت و هر کاری میکردم متقاعدش کنم که پسرش ساعت سه میاد دنبالش باز هم حرف خودش رو میزد و میگفت امروز مدرسه تعطیله و من نمیدونستم اتوبوس نمیاد دنبالم که برم اندیمشک!!!!!  دیگه تا آخرش رو بخونید... ساعت حدود دوازده بود که استادم بهم گفت انسولین های مریض هات رو حاضر کن که بزنی و بریم ناهار... همه بچه ها داشتن تلاش میکردن که ساعت دوازده و نیم از در بیمارستان بریم بیرون... من سر تریلی داروها ایستاده بودم و داشتم انسولین میکشیدم که یه دفعه..... بوووووووووووووووم......

او  ......     او.......

"سینی غذا از دست یکی از کمک پرستارها افتاد"... من با خودم فکر کردم و به فاصله چند ثانیه صدای جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ بلندترین جیغی که من توی عمرم شنیده بودم.......

نفهمیدم چطور داروها رو برگردوندم سر جاش که برم ببینم چی شده... توی همون چند قدم با خودم فکر کردم حتما مریض از دست یکی از پرستارها یا حتی بدتر از اون از دست بچه های ما افتاده... به محض اینکه پا محکم کردم که بدوم دیدم استادم از دور داره میدوه... با دو قدم فاصله پشت سرش شروع کردم به دویدن دیدم همه دم در یکی از اتاقها جمع شدن و یه عده دارن گریه زاری میکنن و بقیه هم مثل شوک شده ها... بهت زده ایستاده بودن.. استادم رفت تو و منم پشت سرش...

تمام اتاق رو دود گرفته بود و بسختی میشد چیزی رو تشخیص داد.. دیدم استادم خم شده روی مریض تخت "یک" و داره تلاش میکنه سرش رو بالا نگه داره .. سریع نبض مریض رو توی دستم گرفتم... بی فایده.. نیضی وجود نداشت.. استادم داد زد زنگ بزنید به ۹۱۱ .. یکی از نرسها داد زد زنگ بزنید به پلیس ... هر کی پی یه کاری رفت و من همجنان توی اون دود و سرگردانی ایستاده بودم و بدنبال نبض در نواحی مختلف بدن مریض بینوا میگشتم.. استادم اعلام کرد تمام کرده و وقتی دستش رو از زیر سر مریض برداشت غرق خون بود....

درهای بیمارستان اتوماتیک بسته شد و دیگه امکان ورود و خروج وجود نداشت .. پرسیدیم چی شده آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ که کمک پرستارش گفت :"من اومدم توی اتاق و دیدیم که پرده این تخت بسته.. پرده رو کنار زدم دیدم شوهرش بالای سرش ایستاده.. فکر کردم داره مریض رو تمیز میکنه.. گفتم میرم دوباره برمیگردم... رفتم دستشویی و وقتی داشتم بیرون میومدم دیدم که شوهرش توی راهرو هست... بهش گفتم داری میری؟؟؟ گفت نه!!! برمیگردم........ اومدم به مریضم سر بزنم که هم اتاقیش گفت بیا تو .. این شوهرش با اسلحه کشتش...!!! " تعریف میکرد که من باور نکردم .پرده رو زدم کنار که ببینم چی شده دیدم مریض سرش افتاده پایین و رنگش آبی شده ( ساینوسیس) که جیغ زدم.. " و با صدای همین جیغ بودکه ما به سمت اتاف دویدیم..

حالا تصور کنید یه مرد با اسلحه توی بیمارستانی که دویست تا مریض داره و ما اصلا خبر نداریم انگیزه این قتل چی بوده که بدونیم آیا دیگران هم در خطر هستن یا نه... بلافاصله کد زدن و ما شروع کردیم مریضها رو توی اتاقها کردیم و درها رو بستیم و خوب طبیعیه که توجه مریضها خیلی جلب شده بود... یه عده اشون میخواستن بدونن چی شده و ممانعت میکردن که در اتافشون بسته شه.. به هر بدبختی بود مریضهای اون بخش رو جابجا کردیم و همه درها رو بستیم و خودمون یه جای امن وایسادیم... درها قفل شده بود و امکان ورود پلیس یه داخل وجود نداشت... به هر حال هنوز مامورای اورژانس نیومده بودن تو که دیدیم آقای قاتل داره از دور میاد با اسلحه توی دستش...!!!! همه جیغ و داد و فریاد و فرار کردن... و استاد عزیز من که اینقدر در کارش ماهر و حرفه ای هست بلافاصله رفت جلو و کتش رو انداخت روی اقای قاتل..!! تا آقای قاتل اومد به خودش بجنبه استاد عزیز من اسلحه رو از دستش در آورد... آقای قاتل بدون هیچ ممانعتی خودش رفت و نشست توی اتاق زنش.. زنی که حالا دیگه کاملا" غرق خون بود..نشست تا پلیسا بیان و ببرنش که خوب طبیعیه این کار حدود نیم ساعت طول کشید .. چون بمحض اینکه پلیسا اومدن تو شروع کردن به بازجویی .. از طرفی چون نمیدونستن که این آقا همدستی داره یا نه تمام بیمارستان رو محاصره کرده بودن..

عجب اتفاق عجیبی  بود.. ازهر پنجره که بیرون رو نگاه میکردیم یه تک تیر انداز به سمت پنجره ها نشونه گرفته بود که این خودش باعث ترس بیشتر همه شده بود و خدا میدونه که در عرض چند دقیقه بیشتر از پنجاه تا ماشین پلیس دور بیمارستان رو محاصره کرده بود و پلیسها با سگ توی حیاط بیمارستان ایستاده بودن.. از جایی که من ایستاده بودم میشد ریپورتر ها رو هم دید..همه تلاش میکردن از داخل خبری بگیرن  و بعد شنیدم که داشتن به صورت زنده توی تلویزیون نشون میدادن...

خلاصه پلیس ها اومدن و بعد از همونطور که گفتم دو ساعت علت مرگ معلوم شد... و اما بشنوید از سخنان آقای قاتل ... قضاوت رو بهعده خودتون میذارم.....

آقای قاتل تعریف کرده که :" من و همسرم برای مدت شصت و پنج سال!!!! باهم بودیم و دیوانه وار همدیگه رو دوست داشتیم... و سالها پیش وقتی که هر دو سرحال بودیم بهم قول دادیم اگر هر کدام روی تخت بیمارستان افتاد و حالش بقدری بد بود که دیگری به این باور رسید که اون یکی داره زجر میکشه بیاد و بکشدش....!!! (که به این نوع قتل میگن" مرسی کیلینگ ")و من در مورد همسرم به این نتیجه رسیدم که بعد از هشت سال بستری بودن توی بیمارستانهای مختلف و با توجه به اینکه باور داشتم هرگز خوب نمیشه بهتره  بکشمش که زجر نکشه....برای همین بالشت رو گذاشتم روی صورتش و اسلحه رو بردم زیر بالش و بهش شلیک کردم ولی چون نمیدونستم دقیقا مرده یا نه  برگشتم که خیالم راحت شه دیگه زجر نمیکشه.... "گلوله توی گردنش نشسته بود و از پشت سرش در اومده بود...به همین سادگی....با توجه به اینکه اون روز یکشنبه بود و خوب مراسم و کاغذبازیها به روز بعد موکول میشد ... فردای اون روز با دختر خانواده مصاحبه کردن و دختر خانواده گفت ما اصلا پدرمون رو مقصر نمیدونیم چون میدونیم که پدر و مادرمون مدت شصت و پنج سال عاشقانه کنار هم بودن و اگر بابا این کار رو انجام داده به این دلیل بوده که هم میخواسته عشقش رو به مادرمون ثابت کنه و هم اینکه به تعهدش عمل کنه...خانم رو به سردخونه و اقا رو به زندان شهر بردن... و به این سادگی پرونده یه عشق؟ یه زندگی؟ یه تعهد؟ یه علاقه؟ هر چی که اسمش رو بذارید بسته شد....

اون روز از ناهار هیچ خبری نبود... تمام ناهار ما چند بسته چیپسی بود که استادمون برامون از دستگاه خرید!!!

توی این هاگیر و واگیر اون اقای ایرانی هم گم شده بود... که بالاخره با تلاش همه توی یکی از اسانسور ها لابلای مردم پیداش کردن...!!! میگفت سرویس داره میره و از مدرسه اش جا میمونه و پسرش نمیتونه پیداش کنه....

پ.ن... مخصوصا نظر خودم رو ننوشتم چون خودم به شدت با احساسات مختلف درگیرم و هنوز نمیدونم چه حسی در من قویتره؟ تجربه جالب و منحصر به فردی بود ولی .....

مثل قدیمی

 

 

 

یه مثل قدیمی هست که میگه:" شترها رو در شب دراز البته در آخر پائیز میبرن به صحزا که قلندر نور ماه رو ببینه و خوشش بیاد...."

یه مثل قدیمی تر هست که میگه :"البته اگر جوجه ها رو هم با پنبه دانه بفرستی دنبال شاهنامه  همیشه آخرش خوش میشه..."

 

 

 

 

زندگی

 

 

 

 

 

           زندگی با همه وسعت خویش 
          محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و غم خوردن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است 
زندگی کوشش و راهی شدن است
از تماشاگه آغاز حیات تا به جائی که خدا میداند
زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطر و برگ  و گل و خار
همه همسایه دیوار به دیوار همند......
 
 
 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با تشکر از حسین آقوی عزیز 

 

 

فردا

می‌خوانم و می‌ستایمت پُرشور
ای پردۀ دلفریبِ رویا رنگ!
می‌بوسمت، ای سپیدۀ گلگون؛
ای فردا! ای امید بی‌نیرنگ!
دیری‌ست که من پی تو می‌پویم.


آری، ز درون این شب تاریک
ای فردا! من سوی تو می‌رانم.
رنج است و درنگ نیست، می‌تازم.
مرگ است و شکست نیست، می‌دانم.
آبستن فتح ماست این پیکار.

می‌دانمت، ای سپیدۀ نزدیک؛
ای چشمۀ تابناک جان‌افروز!
کز این شب شوم‌بخت بدفرجام
برمی‌آیی شکفته و پیروز
وز آمدن تو: زندگی خندان.

می‌آیی و بر لبِ تو صد لبخند.
می‌آیی و در دلِ تو صد امید.
می‌آیی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به‌دامن تو صد خورشید.
وز بهر تو باز گشته صد آغوش

 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

خدایا!

بخاطر تمام چیزهایی که دادی٬ ندادی٬ دادی پس گرفتی٬ ندادی بعدا" دادی٬ ندادی بعدا" میخوای بدی٫ دادی بعدا" میخوای پس بگیری٬ داده بودی و پس گرفته بودی٬ اگه بدی پس میگیری٬ پس گرفتی دادی٬ پس گرفتی بعدا"  میخوای بدی٬ اگه میدادی پس میگرفتی٬ نداده بودی فکر میکردیم دادی و پس گرفتی... خلاصه خدای مهربون سرت رو درد نیارم

بخاطر همه ی داده ها و نداده هات شکر میکنم

تو مهربان ترینی که منو به خودم وا نمیذاری و همیشه دست پر مهرت بر سر من هست...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هامانی...

 

 

  • فکر میکنم حروف الفبا در همه جای دنیا با کمی دخل و تصرف همون حروفی هستن که مردم هر کشوری از اون استفاده میکنند. به عبارت دیگه همون دخل و تصرف در حروف الفبا باعث میشه که مثلا ما به "ب" و " الف" کنار هم بگیم "با" و اگر جاشون عوض شه بگیم "آب " حالا اگر این حروف الفبا به صورتی کنار هم قرار بگیرند که واژه برای ما نا آشنا باشه معنی اون رو هم متوجه نمیشیم... منظورم بیشتر به گفتار هست ٫ نه به نوشتن.   یه مثال ساده٬ شیرازیا به بله میگن "ها ".. مردم ایران به من و تو با هم میگن  "ما" اما٬ اگر این "ها "و "ما" باهم و در کنار هم قرار بگیره و بشه "هاما" برای ما  با اینکه تمام حروف را میشناسیم نامفهومه... اما برای مردم ویتنام کلمه "هامانی" بمعنی "مادر " هست.. نمیدونم چطور میشه که اینطوری میشه ٫ اما بنظر من خیلی جالبه.

 

  • امروز صبح ساعت ۶ که داشتم از خونه میرفتم بیرون دیدم ماشین پلیس توی پارکینگ ایستاده و دوتا آقا پلیس با چه عظمت!!( ) توی محوطه ایستاده بودند راستش خیلی دلم میخواست برم و ببینم جریان از چه قراره که اینوقت صبح این آقایون  راه گم کرده بودند و  از مجتمع مسکونی ما سردر آورده بودند!!؟ اما قربون بزرگی خدا برم که همیشه بهترین نعمتهای زندگی رو وقتی به بنده هاش میده که قدرت استفاده ازش رو ندارن...!!!!! و من هم مجبور بودم مثل همیشه به حالت نیمه دو خودم رو به ماشینم برسونم و نیم ساعت رانندگی کنم که دیر به بیمارستان نرسم... کاشکی اقلا یه وقتی داشتم یه تعارفی میکردم که "ووی بفرموین تو دم در بده... حالو ای وقت صب حتما هم صبونه نخوردین... آخی والو.. خوب بفرموین بفرموین..!!!!" اما نشد که نشد... بعد از ظهر که از سر کار برگشتم مسئول تاسیسات ساختمان رو دیدم و ازش سوال کردم که جریان چی بوده که اون وقت صبح این دوتا آقا پلیسا   از ساختمون ما سر در آورده بودن؟ و ایشون به اطلاع بنده رسوندن که شکر خداااااااااااااااااااااااا گربه همسایه همراه با صاحبش به دلیل عدم رعایت مقررات بازداشت شده...الهی هزار بار شکر... بیخود نبود که از قدیم گفتن "شبا که ما میخوابیم اقا پلیس بیداره"!!!!

 

انسانها..!!

 

 

 

 

 

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،نامت را انسانى باهوش بگذار

 

گاندی

 

 

 

 

 

 

 

چشمامو بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره میشه...

 

 

 

 

 

 

رویا نیست

 

 

 هیچ چیز ویران کننده تر از آن نیست که بفهمیم کسی که به او اعتماد داشتیم٬ فریبمان داده...

 

 

 

چرا

 

 

به نظر شما چرا آدمها هر چی عقلشون کمتر میشه ٬بحاش زبونشون درازتر میشه؟؟

شما میدونید چرا؟

 

 

 

 

 

 

من دلم گوجه سبز ٬ سیب ترش مصری ٬کشک تازه و زغال اخته میخواد...

اینجا فقط گوجه سبز هست که خیلی هم خوش ظاهره ٬ اما مزه نداره اصلا"!!

 

من دلم زغال اخته میخوادددددددددددددد

 

 

 

 

جنس آدمها

 

 

 

 

  • امروز شنیدم بهتره انسانها پلاستیکی باشند٬ که اگر افتادند٬نشکنند

          بنابراین نتیجه میگیریم که بهتره جنسمون رو از کریستال به پلاستیک تغییر بدهیم!!

  • رنجی که موحب مرگ من نشه ٬ مبلغ گنجه....

 

 

 

 

عمروض با هافز

 

 

 

 

 

در نمازم خم عبروی تو در یاد عامد

هالطی رفت که مهراب به فریاد عامد

عض من اکنون تمع سبر و دل و حوش مدار

کان طهمل که طو دیدی حمه بر باد عامد..!!!

 

 

 

 

 

 

به این میگن سوات نم کشیده..!!! 

مرگ

 

 

 

فکر میکنید آدمی که در حال احتضاره٬ قادر به درک درستی (یا حتی نه خیلی درست) از اطرافش و اینکه چه داره به روزگارش میگذره هست؟

هیچکس هست که خاطره ای در این زمینه داشته باشه؟

هیچوقت به اینکه چطور و در چه شرایطی میمیرید فکر کردید؟

دلتون میخواد چه کسانی در کنارتون باشند؟ چه کارهایی براتون انجام شه؟

فکر میکنید چکار کنیم که وقت مردن آرامش بیشتری داشته باشیم؟

 

 

 

 

 

 

چه حس خوبیه از یه دوست قدیمی شنیدن.. مثل اینه که صداش توی گوشت طنین میندازه و تمام خاطرات خوب تو رو با خودش به همراه میاره. خاطرات شیرین با هم حافط خوندنا٬ با هم خندیدن ها٬ با هم درددل کردنا ٬ از زمین و زمان گفتن و شنیدنا...

..مثل اینه که یه غذای خیلی خوشمزه بهت دادن و تو٬ نه دلت میاد بخوریش که تموم شه و نه دلت میاد بذاری بمونه که از دست بره.. میخوای مزه مزش کنی٬ میخوای باهاش کیف کنی٬ میخوای ازش لذت ببری ٬  یه جوری که تموم نشه....!!

چه حس خوبیه گذشتن از آنچه گذشته.... شاید باید سالها طول بکشه تا بتونی ببخشی ...!!! اما این حس زیباترین و قدرتمندترین حس دنیاست...بهت گفتم بزرگ شدم٬ صبور شدم٬ به اقتضای شغلم گذشت و صبوری و طاقت رو یاد گرفتم و اون رو جزئی از وجودم کردم.. شاید باورت نشد؟ فکر کردی دارم تو خواب حرف میزنم!!

توی دوستی بخشیدن و ببخش وجود نداره که" هر چه از دوست رسد نیکوست..."

وقتی تمام لحظه هاش رو زندگی کردی٬ چطور میتونی کینه داشته باشی؟ وقتی به فکر دوستت احترام میذاری و میدونی که بهترین تصمیم رو گرفته.. شاید سالها طول میکشه تا قطعات پازل کنار هم قرار بگیرن و خیلی از معماها حل شه.. اما همین که فهمیدی چی گذشته٬ تحمل اتفاقات رو برات راحت تر میکنه...

ــــــــــ این رو در جواب کامنت خصوصی ات نوشتم که بدونی برای  منم از تو شنیدن لذتبخش بود...

 

 

زنگ تلفن

 

 

با خودم فکر میکنم اگر به بدن هر انسانی یک سنسور وصل بود که هر وقت کسی بهش فکر میکرد٬مثل تلفن زنگ میخورد و بهش میگفت چه کسانی در حال حاضر دارن بهش فکر میکنند ٬چه اتفاقی می افتاد؟

در طول روز تلفن من چند بار زنگ میخورد و بهم میگفت چه کسانی در حاضر به فکر من هستند؟!

آرزوهای من ...

 

کوبیسم

چقدر لذتبخشه بعد از مدتها دوباره کنته بدست گرفتن...

زندگی یعنی همین.

عشق

 

گاهی اوقات عادت میکنیم مسائل رو اونطوری که خودمون دوست داریم ببینیم٬هر چقدر هم بخوان خودشونو به هر شکلی و با هر قالبی به ما نشون بدن ٬باز مرغ ما یه پا داره !! زیر بار نمیریم که نمیریم.. حرف ٬حرف خودمونه.. و در این میان چه ساده لوحانه چشم خودمون رو بروی هر جه واقعیته میبندیم و با کمال شهامت میگیم "اینا همه زاییده تفکرات بیمار و خیالاته!!"

ساده ایم ما... و چه ساده و با شهامت زمین میخوریم...

بعد بلند میشیم٬ خودمون رو میتکونیم٬دستی به موهامون میکشیم و وانمود میکنیم هیچ اتفاقی توی این دنیا نیفتاده!! پس تکلیف اون دلی که با زمین خوردن ما خرد شد و نتونست از جاش بلند شه چیه؟ تکلیف بهم ریختگی جدول ترجیحاتمون که اینقدر بهش میبالیدیم؟ باورهامون؟ انتظاراتمون از خودمون٬ از زندگیمون؟ آرزوهامون؟ ارزشهامون؟

بعد اینجاست که دنیا شکلش رو از دست میده.. مثلا مثلث میشه... هیچ چیز دیگه سر جای خودش بند نمیشه.... میخوای تلاش کنی که زندگیت رو به روال عادی برگردونی٬ میبینی یه چیزایی زیاد شده یه چیزایی کم.. درست مثل اون رادیویی که با دست یک بچه باز شده !!و حالا یه عالمه پیچ و مهره ازش زیاد اومده که هیچکس نمیدونه جاش کجا بوده٬ تو هم یه چیزایی توی زندگیت کم و زیاد شده که نمیدونی قبلا چطوری بوده!!

و از همه بدتر اینه که وقتی به عقب برمیگردی میبینی برای چیزی جنگیدی که ارزش حیات هم نداشت.

برای کسی که خودش دنبال یه طناب مفت توی دست هر کس و ناکسه که باهاش از انسانیت خودش عبور کنه! به این امید که بزرگ شه٬ انسان شه ٬ مردم باورش کنن...!!! سری تو سرا در بیاره!!! کراوات بزنه بگه من شیک شدم٬ آدم شدم! بهم احترام بذارید٬ ببینید از صبح با لباسهای شیکم میام میشینم با اینور و اون ور دنیا چت میکنم!!! پس قابل احترامم...!!!!!

دلش خیلی زیادی خوشه والا!!... هنوز تو هچل نیفتاده که معنی زندگی رو بفهمه٬ بفهمه که اصلا معنا نداره!!! تا آخرش کشکه....

 

و تو

باورهات رو برای کسی زیر پا گذاشتی که خودش یه خمیر شکل نگرفته بود ٬ موجودی که تنها ظاهری از انسانیت رو یدک میکشید...

کسی که میترسید نداشته هاش رو از دست بده!!!

 و " نه "برای او به معنی " آره "بود!

و همینجاست که نمیتونی ببخشی... نمیتونی بگذری... مثل اینکه یکی پاهات رو گرفته و حالا بهت میگه از این خیابون بگذر...!! امکان نداره٬ مگه میتونی؟ توی این مرحله هست که هر کاری ازت برمیاد که آروم شی٬ سبک شی و دلت آروم بگیره... اما بازهم تردید داری... تاکی میتونی به تردیدهات غلبه کنی؟ خدا میدونه...

برمیگردی به عقب نگاه میکنی و با خودت میگی بهرخ این تو بودی؟ یعنی تو اینقدر نادون بودی؟ خواسته تو از زندگی همین ناچیز  بی مقدار بود؟؟؟ اینقدر تلاش کردی زندگیت رو بسازی که اینطوری نابودش کنی ؟ برای این میجنگیدی!!! واقعا آره؟؟؟!!!! خودت هم باورت نمیشه که تونستی تا این حد صادقانه کور باشی!!

و اونوقت میبینی

 پشت سرت به چه گناهان نکرده ای محکومت کردن!! چه وصله هایی بهت چسبوندن که خودشون و نامردیهاشون رو تبرئه کنن!!

و اونوقت میبینی

تنها چیزی که در این مرحله کامل شده" نفرته". مثل  جنینی که رسیده و کامل شده و آمادس به دنیا بیاد....نفرت از موجودی که براحتی انسانیت رو به بازی گرفت و از تو یه نردبون ساخت  برای اینکه زندگی رو تجربه!!! کنه... ولی چه امید تباهی...تنها چیزی که احساسات این موجود درهم یادمه ترسه..

ترس ...

از اینکه شناخته شه... ترس از اینکه رسوا شه.. ترس از اینکه نقابش بیفته !! ترس از اینکه یک نفر از خودش عاقلتر در اوج سادگی دستش رو بخونه و دیگه نتونه به سریالهایی که ساخته بود ادامه بده!!

ترس... از اینکه همه آدمها ٬ مثل خودش بی شرافت باشن و مثل خودش به هیچ اصولی پایبند نباشند و از دانسته هاشون به ضررش سو‌‌ استفاده کنن...

بعد تو  میخوای من بشینم برات از عشق بگم ؟عشق به چی؟ عشق به کی؟ اصولا" عشق کی به کی؟ عشق بین دو انسان هم کفو٬ یا عشق بین دو باور و ایده آل؟ عشق بین ظالم و مظلوم٬ یا عشق بین خائن و خیانت دیده؟ به نظرت دیگه اصلا میشه مفهومی برای عشق متصور شد؟ و اگر منظورت عشق ماورایی هست که من به اونهم اعتقاد ندارم.. چون اصولا اون رابطه ای رو که بین انسان و خدای او وجود داره عشق نمیدونم...

 

 

خوشحالم که رها شدم...

خوشحالم که به هیچ طناب پوسیده ای تعهد ندارم!

حالا برو شانست رو با آدمهای خوش باوری که از هنرنمائی های تو بیخبرند امتحان کن!!

هرچند که گمون نمیکنم هیچکس توی این دنیا از من ساده لوح تر باشه!!!

و

 برای همین گفتم " از زندگی من برو بیرون... و دیگه اینجا برنگرد!!"

 

هر جای این دنیا

نخواستم با غم بسازی

نخواستم هیچی نگی

نخواستم درد دلت رو با هیچکی نگی

تادیدم میخوای بری

دلم راهتو سد نکرد

برو فردا مال تو

دیگه اینجا برنگرد

بدون من بعد من

دلت رو هر جا ٬جا نذار

غم با من نبودنو ...تو منبعد یادت نیار....

 

چقدر قصه ام خنده داره...!!!

 

 

نوشته های دختری که پنیر خیلی دوست داشت...!!!