خیلی وقت بود تصمیم داشتم یه کار خاص برای زندگیم انجام بدم... خیلی بهش فکر کردم ... یه چیزی که منهم نباشم بمونه.. تا ابد

بالاخره توی یکی از شبهای شب کاری که تا بخواد آفتاب بزنه شش روز گذشته تصمیم خودم رو گرفتم..

میخوام داستان زندگیم رو بنویسم.. میدونم که تصمیم بزرگ و کار سختیه... ولی میدونم وقتی که کتاب بشه خیلی خیلی کتاب جالبی میشه.

خیلی از شماها حتی نزدیکتریناتون به من از خیلی از زوایای زندگی من خبر ندارید که خوب طبیعیه..

با نوشتن این کتاب میخوام خیلی حرفها رو به یادگار بزارم برای خودم.. برای شما.. برای کسانی که به نحوی توی زندگی من حضور داشتند.. شاید فرصت با هم بودن ها کم باشه.. ولی خط همیشه به یادگار میمونه.. به هر حال از نظر خودم این بهترین راه برای نشان دادن احساسم به کسانی هست که عمیقا" دوستشون داشتم و شاید هیجوقت فرصت این رو نداشتم که بهشون بگم چقدر برام عزیزن و چقدر حضورشون در زندگی من معنا داره...

از طرفی راهی هست برای نشان دادن عمق نفرتم از کسانی که به هر طریقی تلاش کردن چوبی لای چرخ زندگی من بذارن .. شاید با خوندن کتاب من بهتر بفهمن اگز زندگیش نا بسامانه از کجا میخورن!!

اما

هنوز برای استفاده از اسمها شک دارم.. هنوز تصمیم نگرفتم از اسامی واقعی استفاده کنم یا جعلی؟ شاید برای کسانی که دوستشون دارم اسم واقعیشون رو بنویسم که احساس بهتری داشته باشم ..

شاید هم نه

شاید اسم واقعی کسانی که بیمار گونه و نفرت انگیز تلاش کردن کینه و عداوتهای چندین سالشون رو به من نشون بدن رو نوشتم ... شاید از این طریق بفهمن که چقدر منفورن!!

هنوز خیلی شاید ها دارم که باید با خودم حلشون کنم اما قدر مسلم اینه که حتما این کتاب رو مینوسم و از حالا میدونم که میخوام به چه کسانی هدیه اش کنم!!

ققط قبلش باید با چندصاحب نظر در این زمینه صحبت کنم...

تا خبرهای بعدی