سوزان تصمیمش رو گرفته بود... میخواست ازدواج کنه.. نگرانیهای مادر و اعتراض های پدرش هم راه به جایی نبرد...
ماجرا از جایی شروع شد که آقا خلیل و نسرین خانم حدود بیست و هشت سال پیش به قصد ادامه تحصیل آقا خلیل راهی اروپا شده بودند.
نسرین خانم با بدنیا اومدن سام که یک پسر ناقص عقل بود دل از زندگی برید و عصبی تر از گذشته به آزار و اذیت بیشتر فامیل خصوصا" تازه عروسهای بینوا پرداخت.
در این حین هر که از دریچه دید خود نسرین خانم را به انجام کاری نصیحت میکرد تا اینکه مادر پیرش گفت اگر نذاری یک بچه دیگه گیرت بیاد عاقت میکنم!!
نسرین خانم هم حرف مادر رو گوش کرد و نه ماه و نه روز و نه ساعت!! بعد سوزان بدنیا اومد... هر چیز توی این دنیا وجود داشت از سفیدی گچ تا سیاهی ذغال برای سوزان فراهم بود.. دخترک روز بروز بزرگتر میشد و همزمان خواسته هاش هم شکل و رنگ جدید تری به خودش میگرفت... یک روز میخواست پزشک بشه... یک روز میخواست مزرعه دار بشه و بیچاره این پدر و مادر که هر روز مجبور بودند شرایط لازم رو برای پیشرفت سوزان فراهم کنند.. هر چه پدرش التماس میکرد که بابا جون بیا و برو یک لیسانسی بگیر و سرت رو بنداز پائین و زندگیت رو بکن فایده نداشت که نداشت ...
تا اینکه دو سال پیش یک روز سوزان وقتی به خونه برگشت برق شادی چشماش پشت پدر و مادر رو لرزوند... آقا خلیل رو به نسرین خانم کرد و گفت " من این برق چشمارو خوب میشناسم حتما" دوباره یک فکر جدید تو کله شه..."
سوزان شاد و سر حال شروع کرد به تعریف کردن از اردویی که با دوستاش رفته بود و خیلی تجربیات جالبی کسب کرده بود... بعد هم رو به مادر کرده و گفت ماما من تصمیم خودم رو گرفتم.. میخوام برم هالی وود!!!!
" هالی ووووود!!!!!!!!!!" آقا خلیل که برق از سرش پریده بود با یک جهش ناگهانی از روی مبل خودشو به در آشپزخونه رسوند و با فریاد پرسید" هالی وود!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟" آخه دختر تو مامانت هنرپیشه بوده بابات هنرپیشه بوده؟ کی برات دعوت نامه فرستاده که اگر تو هنرپیشه نشی در هالی وود بسته میشه؟" اما سوزان تصمیمش رو گرفته بود....
روز و شب کار پدر مخالفت و کار سوزان اشک و زاری بود که اگر من نرم هالی وود استعدادم کور میشه و من به شما قول میدم که در مدت کمتر از سه سال بهترین هنرپیشه بشم... اما گوش پدر به این حرفها بدهکار نبود... تا اینکه سوزان تصمیم گرفت به عنوان آخرین وسیله ی دفاعی نسرین خانم رو سد راه پدر قرار بده .... با مامانش بیشتر جور بود..
نشست و براش توضیح داد و هزاررررررررران آسمون و ریسمون بافت که اگر من برم هالی وود روزی میشه که همه به من افتخار کنن و مطرحترین هنرپیشه زن میشم و اینجا چیه که آدم اصلا استعداداش شکوفا نمیشه... خلاصه اینقدر گفت و گفت و گفت تا نسرین خانم رو متقاعد کرد با بابا صحبت کنه....
آقا خلیل بیچاره بعد از چند ماه مبارزه مسلحانه و غیر مسلحانه بالاخره راضی شد که سوزان خانم رو ببره امریکا و تحویل یکی از فامیلهایی که خونشون به هالی وود نزدیکه بده...
سوزان دیگه توی پوست خودش نمیگنجید ... هر روز خودشو به یک شکلی در میاورد یک روز موهاشو بنفش میکرد... یک روز جورابهای ناهمرنگ میپوشید.. یک روز موهاشو مدل پانکی درست میکرد و در جواب اعتراضهای باباش میگفت "اه بابا تو چقدر عقب مونده ای!!! من میخواهم برم هالی وود باید بدونم چی بهم میاد یا نه؟؟"
سه ماه بعد سوزان توی هالی وود در آفیس منتظر بود که اسمشو برای مصاحبه صدا کنن... بغیر از سوزان هشتاد نفر دیگه هم اومده بودند که سوزان خودشو با هر کدوم که مقایسه میکرد میدید خیلی نسبت به او برتری داره.. تقریبا ایمان داشت که از پس مصاحبه بر میاد و از همین فردا شروع به کار میکنه و بزودی به یکی از کارگردانهای مهم دنیا معرفی میشه و برای همیشه هالی وودی میشه... توی این افکار بود که اسم خودش رو شنید و وقتی نگاه کرد دید مسئول دفتر داره بهش اشاره میکنه که چرا معطلی؟؟!!
با یک خیز خودشو به در دفتر رسوند و وارد شد...اولین .. دومین و سومین سئوال و سوزان که حالا دیگه باید همه سوزی صداش میکردن همچنان در بهت و سکوت به دهان مصاحبه کننده نگاه میکرد.... بعد از چند دقیقه مصاحبه کننده از پشت میز بلند شد که نشون بده وقت مصاحبه تمومه و با ابراز تاسف گفت که شما باید مدرکی دال بر گذراندن دوران بازیگری به ما ارائه بدهید..
ادامه دارد