جنگلهای مرزن آباد

اگر ........................

اگر باهاش ازدواج میکرد بعدش پشیمون میشد و میگفت کاش باهاش ازدواج نکرده بودم که عشقش تا ابد برام بمونه...

اگر باهاش ازدواج نمیکرد تا ابد حسرتش به دلش بود ...

اگر خودش بدبخت میشد میگفت ای بخاطر آه عشق اولم بود.. اگر معشوق بدبخت میشد میگفت ای بخاطر اینه که هنوز به فکر منه نمیتونه با زن دیگه سر کنه....

اگر بچه دار نمیشدن میگفت آه منه .....

اگر بچه دار نمیشد میگفت خدا که همه چیز رو به یک نفر نمیده.....

اگر مادر شوهرش دوستش داشت میگفت نگاه میخواد بهم نزدیک بشه و از زندگیم سر در بیاره...

اگر مادر شوهرش دوستش نداشت میگفت این زن از روز اول هم چشم دیدن منو نداشت ....

اگر 

اگر

اگر.........................

خدایا این همه تفکرات بیمار فقط از یک ذهن بیمار سر میزنه... پس چرا ما که اینقدر ادعای روشن فکری داریم  گاهی اوقات اینطوری فکر میکنیم؟ چطور میتونیم برای کسی که روزگاری تا حد پرستش دوست داشتیم آرزوی لعنت ابدی کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بلوار چمران

نگاه او کلاغو کوجو گرفته نشسه!!!!!

بخشش را بیاموزیم و با خود مهربان باشیم

   

Here are 26 quick tips for living an inspired life

 

                             

 

Ask for what you want.

Be who you say you are

Care about others.

Dare to live your dreams

Ease through the day.

Find the best fit

Give to another

Hug a friend

Inspire someone to greatness.

Jump over a boundary

Kick a bad habit

Leap across a fear

Mention something uplifting

Never say never.

Open your mind and heart

Pursue your innermost passions

Quit complaining

Restore your smile

Set your sights high

Trust yourself

Use all the day

Value everything

Wait until it feels right

Xpress yourself

Yank weeds from your mental garden

Zoom into the now

از عشق تو من مستم!!!!!!!!!!!!

خاکو با مژگون بوروفم   اشک پاشوم با پشنگه

تا غبار راه تو   بر رخ رخسارت نتنگه

غم تو قلبوم کولمه کولمه   میزنه ری پس  سقلمه

شیشهء دل نازکه    در انتظار یی تلنگه

باز سر شو شد... دلوم او شد...  نم دونم چیطو شد!!! ….

 

که همهء موهای جونوم بونهء تو داره   لنگه لنگه...

!!!!سٍی گوشهء زلفت که با ناز اوزیده!!!

کنج قپ تو آرمه دارمرغ دل   از باغ زلفت یک تلنگه

در اومدم گفتم یخهء ما نم سووه با قلب سنگت

گفت هاعا؟؟؟؟؟؟ گفتم ها بله...!!دل که نیس ای سنگ دنگه

 

........من صبو یا پس صبو لم و لوج میشم  از غصه

عامو تا آموختهء آتیشم ... امشب نخواهم داد وٍنگه

گوش شیطون کر... ماشالو ....نوم خدا... الله اکبر

آفتاب عشق سمندر تا قیامت جٍنگه جنگه....

 

                       

 

رومئو و ژولیت!!!

البته طبیعیه که آدما تا وقتی سی سالشون نشده فکر میکنن عشق هرگز نمی میره.. اما بعد ازاینکه یک چند باری عشقشون مرد تازه میفهمن که عشق اصلا" بوجود نمی آید!!!

         حالا  قصه ی رومئو و ژولیتها رو در کشورهای مختلف بخوانید....

آمریکا: جیم  و فیبی

جیم وقتی شش سالش بود عاشق اسپایدرمن  بود...وقتی دوازه ساله بود عاشق بتمن شد.. هجده ساله بود که عاشق آنجلینا جولی شد و در سی سالگی با فیبی دوست شد..بعد از پنج سال که باهم زندگی کردن فیبی ترکش کرد ..چون از این نوع زندگی خسته شده بود.. تازه اون زمان بود که جیم فهمید عاشق فیبی بوده!! و از دوریش به بار سر کوچه رفت و تا پاسی از شب مشروب خورد!! وقتی برگشت دید فیبی توی خونه منتظرش نشسته ..اونا با هم ازدواج کردن و حالا چهار تا بچه دارن...!!

ایتالیا: ورساچه و والنتینو

لئوناردو صبح که ازخواب بیدار شد کت وشلوار ماسیمو دوتی خودش رو پوشید . پیراهن زارا رو تنش کرد و کراوات ورساچی زرد رنگش رو زد.. عینک رالف لورن خودش را به چشم زد و با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت... سپس نگاهی در آئینه به خودش انداخت و از خونه بیرون رفت...جولیتا صبح که از خواب بیدار شد دامن جنیفر خودش رو با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید ..یک جفت کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش و بعد از یک ساعت آرایش کردن از خونه رفت بیرون...

لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشماش شد..!! جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچی لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد...بنابراین رئیس کارخانه ورساچی با دختر رئیس کارخانه والنتینو ازدواج کرد...!!

جمهوری آذربایجان :رشید و زلیخا

رشید قدش کوتاه بود و سبیل پهنی داشت...چشماش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی داشت..زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کنه که قد بلندی داشته باشه و چشماش سبز و موهاش بور باشه..رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دوبی بره و در اونجا راننده یک خانواده ترک بشه.. برای همین پیش زلیخا اومد تا باهاش خداحافظی کنه.. در یک لحظه زلیخا احساس کرد چقدر رشید با اون قد بلند و چشمای سبز و بدون سبیل خوش قیافه شده..!!بنابراین عشق در دلش شعله کشید و با رشید ازدواج کرد .. حالا اونا هفت تا پسر دارن..!!

ایران: کامی و پانته آ

کامی وقتی پانته آ رو دید تصمیم گرفت باهاش دوست شه.. پانته آ تصمیم گرفت اونو سر کار بذاره...کامی و پانته آ به یک پارتی رفتن در اونجا بود که فهمیدن از هم خوشششون میاد .. بعدش کامی به پانته آ گفت دیگه حق نداره به چنین پارتی هایی بره..پانته آ هم به کامی گفت برای همیشه دور دوستای مجردیش رو خط بکشه...و به این ترتیب کامی و پانته آ سه روز بعد طی یک مراسم مفصل با هم ازدواج کردن و سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شده بودند از هم جدا شدن..ولی تازه پس از جدائی بود که فهمیدند عاشق یکدیگر هستند ..کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری بنام داریوش....

خوب....ازاین داستانها چه نتیجه ای میگیریم؟!!!

شادی

داشتم فکر میکردم گاهی اوقات آدم چقدر به شادی نزدیکه  و خودش خبر نداره...

تا حالا شده در اوج ناباوری و ناراحتی و دلواپسی اتفاقی اونقدر خوشحالتون کنه که شب از شادی بیخواب بشید و روز روی ابرها راه بروید؟ 

تا حالا شده محبت یک فرد کهنسال اونقدر به دلتون نور زندگی بتاباند که دلتون بخواد از خوشحالی بشینین گریه کنین؟

تا حالا شده صدای خنده های یک بچه کوچولو اونقدر به قلبتون امید و آرامش بده که از خدا بخواهید فقط به شما این فرصت رو بده که بتونید این شادی رو با تک تک سلولهای وجودتون حس کنید؟

امشب من همینقدر شادم...در واقع باید بگم سراپای وجودم از شادی لبریزه.. به همین سادگی ...به جرات میتونم بگم سالها بود تا این حد احساس خوبی نداشتم....

 با اینکه تلاش کردم هرگز از ناراحتی اینجا ننویسم اما شاید یک روزایی بی حوصله و خسته از عالم و آدم به این خونه اومدم و نتونستم از ته دل بخندم... بنابراین در درونم  این تعهد رو احساس میکردم که حالا که شادم اونو باشما قسمت کنم...

                                              " خدایا منو به خودم وا نگذار "

کلمات قصار!!

خوب بنا به دعوت دخمل همسایه عزیزم  بهرخ خانم هم توی این بازی شرکت کردن... و حالا جمله من.......

                                   "هرگز گره ای را که میشود باز کرد نبُر "

   دوستانی رو که به این بازی دعوت میکنم  محمد عزیز  خاتون بلا  و مهتا عزیزم هستند....

  ببخشید که یک کم قواعد بازی رو میشکنم ... شما حروف ربط رو نشمارید!!

قاعده بازی به این صورته:

۱- یک جمله ی  شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید.

 ۲- به کسی که شما را دعوت کرده  ، در این پست لینک بدهید .

۳- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید .

من اما ... فقط خواستم به این سه تا دوست خوبم لینک بدم... پنج نفر برای من زیاد بود!!

حرفهای دیگه ای هم داشتم .. اما حالا فعلا" همینو اینجا نوشتم... ضمنا" هر یک از دوستان وبلاگ ننویس هم که دوست دارند میتونند در این بازی شرکت کنند...

 

توت سفید

 

کباب لاری

جای همه دوستان خالی این کباب لاری عجب کبابی بود.. من که تا حالا نخورده بودم .. ولی بعدش که امتحان کردم باید بگم یکی از خوشمزه ترین کبابهایی بود که من توی عمرم خورده بودم...

ظاهرا" طرز تهیه اش به این صورت هس که گوشت کبابی رو میگیرین و توی یک ظرف بزرگ با پیاز و ماست و فلفل و نمک میذارین دو سه روز توی یخچال بمونه تا خوب جا بیفته و این ماست بره جسمش

بعد اونا رو به سیخ میکشید و  روی ذغال کباب میکنید

البته باید مواظب باشید که با داشتن ماست خیلی سریع میسوزه.. دائم باید بچرخونیدش

و حالا فکر کنید اگر این کباب خوشمزه رو توی یک مکان رویایی مثل اینجا بخورید چقدر میتونه لذتبخش و بیاد موندنی باشه