داشتم فکر میکردم گاهی اوقات آدم چقدر به شادی نزدیکه  و خودش خبر نداره...

تا حالا شده در اوج ناباوری و ناراحتی و دلواپسی اتفاقی اونقدر خوشحالتون کنه که شب از شادی بیخواب بشید و روز روی ابرها راه بروید؟ 

تا حالا شده محبت یک فرد کهنسال اونقدر به دلتون نور زندگی بتاباند که دلتون بخواد از خوشحالی بشینین گریه کنین؟

تا حالا شده صدای خنده های یک بچه کوچولو اونقدر به قلبتون امید و آرامش بده که از خدا بخواهید فقط به شما این فرصت رو بده که بتونید این شادی رو با تک تک سلولهای وجودتون حس کنید؟

امشب من همینقدر شادم...در واقع باید بگم سراپای وجودم از شادی لبریزه.. به همین سادگی ...به جرات میتونم بگم سالها بود تا این حد احساس خوبی نداشتم....

 با اینکه تلاش کردم هرگز از ناراحتی اینجا ننویسم اما شاید یک روزایی بی حوصله و خسته از عالم و آدم به این خونه اومدم و نتونستم از ته دل بخندم... بنابراین در درونم  این تعهد رو احساس میکردم که حالا که شادم اونو باشما قسمت کنم...

                                              " خدایا منو به خودم وا نگذار "