عشق
گاهی اوقات عادت میکنیم مسائل رو اونطوری که خودمون دوست داریم ببینیم٬هر چقدر هم بخوان خودشونو به هر شکلی و با هر قالبی به ما نشون بدن ٬باز مرغ ما یه پا داره !! زیر بار نمیریم که نمیریم.. حرف ٬حرف خودمونه.. و در این میان چه ساده لوحانه چشم خودمون رو بروی هر جه واقعیته میبندیم و با کمال شهامت میگیم "اینا همه زاییده تفکرات بیمار و خیالاته!!"
ساده ایم ما... و چه ساده و با شهامت زمین میخوریم...
بعد بلند میشیم٬ خودمون رو میتکونیم٬دستی به موهامون میکشیم و وانمود میکنیم هیچ اتفاقی توی این دنیا نیفتاده!! پس تکلیف اون دلی که با زمین خوردن ما خرد شد و نتونست از جاش بلند شه چیه؟ تکلیف بهم ریختگی جدول ترجیحاتمون که اینقدر بهش میبالیدیم؟ باورهامون؟ انتظاراتمون از خودمون٬ از زندگیمون؟ آرزوهامون؟ ارزشهامون؟
بعد اینجاست که دنیا شکلش رو از دست میده.. مثلا مثلث میشه... هیچ چیز دیگه سر جای خودش بند نمیشه.... میخوای تلاش کنی که زندگیت رو به روال عادی برگردونی٬ میبینی یه چیزایی زیاد شده یه چیزایی کم.. درست مثل اون رادیویی که با دست یک بچه باز شده !!و حالا یه عالمه پیچ و مهره ازش زیاد اومده که هیچکس نمیدونه جاش کجا بوده٬ تو هم یه چیزایی توی زندگیت کم و زیاد شده که نمیدونی قبلا چطوری بوده!!
و از همه بدتر اینه که وقتی به عقب برمیگردی میبینی برای چیزی جنگیدی که ارزش حیات هم نداشت.
برای کسی که خودش دنبال یه طناب مفت توی دست هر کس و ناکسه که باهاش از انسانیت خودش عبور کنه! به این امید که بزرگ شه٬ انسان شه ٬ مردم باورش کنن...!!! سری تو سرا در بیاره!!! کراوات بزنه بگه من شیک شدم٬ آدم شدم! بهم احترام بذارید٬ ببینید از صبح با لباسهای شیکم میام میشینم با اینور و اون ور دنیا چت میکنم!!! پس قابل احترامم...!!!!!
دلش خیلی زیادی خوشه والا!!... هنوز تو هچل نیفتاده که معنی زندگی رو بفهمه٬ بفهمه که اصلا معنا نداره!!! تا آخرش کشکه....
و تو
باورهات رو برای کسی زیر پا گذاشتی که خودش یه خمیر شکل نگرفته بود ٬ موجودی که تنها ظاهری از انسانیت رو یدک میکشید...
کسی که میترسید نداشته هاش رو از دست بده!!!
و " نه "برای او به معنی " آره "بود!
و همینجاست که نمیتونی ببخشی... نمیتونی بگذری... مثل اینکه یکی پاهات رو گرفته و حالا بهت میگه از این خیابون بگذر...!! امکان نداره٬ مگه میتونی؟ توی این مرحله هست که هر کاری ازت برمیاد که آروم شی٬ سبک شی و دلت آروم بگیره... اما بازهم تردید داری... تاکی میتونی به تردیدهات غلبه کنی؟ خدا میدونه...
برمیگردی به عقب نگاه میکنی و با خودت میگی بهرخ این تو بودی؟ یعنی تو اینقدر نادون بودی؟ خواسته تو از زندگی همین ناچیز بی مقدار بود؟؟؟ اینقدر تلاش کردی زندگیت رو بسازی که اینطوری نابودش کنی ؟ برای این میجنگیدی!!! واقعا آره؟؟؟!!!! خودت هم باورت نمیشه که تونستی تا این حد صادقانه کور باشی!!
و اونوقت میبینی
پشت سرت به چه گناهان نکرده ای محکومت کردن!! چه وصله هایی بهت چسبوندن که خودشون و نامردیهاشون رو تبرئه کنن!!
و اونوقت میبینی
تنها چیزی که در این مرحله کامل شده" نفرته". مثل جنینی که رسیده و کامل شده و آمادس به دنیا بیاد....نفرت از موجودی که براحتی انسانیت رو به بازی گرفت و از تو یه نردبون ساخت برای اینکه زندگی رو تجربه!!! کنه... ولی چه امید تباهی...تنها چیزی که احساسات این موجود درهم یادمه ترسه..
ترس ...
از اینکه شناخته شه... ترس از اینکه رسوا شه.. ترس از اینکه نقابش بیفته !! ترس از اینکه یک نفر از خودش عاقلتر در اوج سادگی دستش رو بخونه و دیگه نتونه به سریالهایی که ساخته بود ادامه بده!!
ترس... از اینکه همه آدمها ٬ مثل خودش بی شرافت باشن و مثل خودش به هیچ اصولی پایبند نباشند و از دانسته هاشون به ضررش سو استفاده کنن...
بعد تو میخوای من بشینم برات از عشق بگم ؟عشق به چی؟ عشق به کی؟ اصولا" عشق کی به کی؟ عشق بین دو انسان هم کفو٬ یا عشق بین دو باور و ایده آل؟ عشق بین ظالم و مظلوم٬ یا عشق بین خائن و خیانت دیده؟ به نظرت دیگه اصلا میشه مفهومی برای عشق متصور شد؟ و اگر منظورت عشق ماورایی هست که من به اونهم اعتقاد ندارم.. چون اصولا اون رابطه ای رو که بین انسان و خدای او وجود داره عشق نمیدونم...
خوشحالم که رها شدم...
خوشحالم که به هیچ طناب پوسیده ای تعهد ندارم!
حالا برو شانست رو با آدمهای خوش باوری که از هنرنمائی های تو بیخبرند امتحان کن!!![]()
هرچند که گمون نمیکنم هیچکس توی این دنیا از من ساده لوح تر باشه!!!
و
برای همین گفتم " از زندگی من برو بیرون... و دیگه اینجا برنگرد!!"