یاران
هیچکس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
جند روزی است حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
گفت:
" ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم...."
نویسنده: والا بنده بی تقصیرم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۷ ب.ظ توسط بهرخ
|